قرار لعنتی - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 23:14
سلاممممم وای بچه ها نمیدونید چی شددددددددد واسه دیروز با محمود وسط راه قرار گذاشته بودم قرار بود تو یه کوچه ها منتظرم باشه ساعت 5:30 یه دلشوره ای از صبحش گرفته بودم اصلا نمیفهمیدم باید چیکار کنم چیکار نکنم... خداروشکر خونوادم کلا رفته بودن خونه خالم من تنها بودم وگرنه مامانم میفهمید آشوبم! رفتم یه د...
یه قرار دیگه - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 23:14
سلام سلاممممممممم یه روز دیگه و کلی ماجرااااا بعد از اون روزی که محمود منو بوسید دیگه نتونستم مثل قبل نگاش کنم اونم همینطور دیگه سرکار وقتی مشغول حرف بودیم فقط خیره نمیموند به چشمام یهو نگاهش میفتاد رو لبام و باعث میشد بازم یاد اون اتفاق لعنتی بیفتم! تا تا سه شب پیداش نبود و منم که خدای غرور اصلا به...
حماقت - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 23:14
سلاممممممممم وای بچه ها به خدا دیگه خجالت میکشم اینبارو تعریف کنم :))) اینبار واسه قرار با محمود هیچ کار خاصی نکردم تیپ معمولی زدم همون عطر تلخ همیشگی و موهای کج تو صورتم با آرایش ملیح قرارمون دم یه بانک بود وقتی که رسیدم گفت هنوز داره ناهار میخوره و یه آدرس داد گفت تو تا بیای منم ناهارمو خوردم به س...
نوستالژی - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 23:14
سلاممم به همه دوست جونیام وای بچه ها تورو خدا میدونم کارم درست نیست :))) از اون شب دیگه محمود پی ام نداد جمعه بعد از کار که رسیدم خونه پی ام داد و سلام احوال پرسی خیلی گرم کرد من فقط در جوابش نوشتم سلام گفت کوفت این همه حالتو پرسیدم فقط میگی سلام گفتم خوبم تو خوبی دیگه شروع شد صحبتمون و یه جای صحبت ...
شانس - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 23:14
سلاممممممم کلی خبرای خووووووب محمودو تقریبا با اون پی امم گذاشتم کنار دیگه واقعا نمیخوام بهم نزدیک بشه! تو این چند وقت که نبودم اتفاقای خوبی افتاد شهاب چهاردهم یه عکس نینی گذاشت رو پروفایلش فهمیدم بابا شده!!!!! شهاب برادر بزرگترمه ولی چون با ما قطع رابطه بود چند سال بود ندیده بودمش البته فقط شک داشت...
تصمیم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 17:03
سلام سلامممممبچه ها خیلی خوبم الان یک ماه و بیست و یک روزه که از جداییمون میگذره مسعود و محمود که از پرسنل سرکار بودنو براتون بگم با مسعود کلا قط رابطه کردم و محمودم که خوشم میومد ازش هی عذاب وجدان میگرفت اعصابمو خورد کرده بود :)) خب آدم که میدونه یکی مال خودش نمیشه چرا براش بجنگه سرکار دیگه بهش محل...
خر تو خر - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 17:03
سلامممممممم خب از دیشب واستون بگمممممصندوقدار جدید خیلی واسم خوب شده خیلی کمک میکنه مخصوصا تو مراجعه ها و ... آقا سینا هم که دیگه خیالش از بابت دوتا صندوق راحت شده گفت سه شب نیست و داره با خانومش میره مسافرت و خیلی بهمون سفارش کرد علی آقا رو اذیت نکنیم سر صندوق تحویل دادن من صندوقم صفر شد و زود رفتم...
جریانا ادامه داره - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 16:59
سلام بچه ها همه نظراتتونو خوندم ولی چون با گوشیم فعلا ثبت نکردم تا برم پا سیستم من خیلی خوبم محسنم اصلا تو فکر و زندگیم نیست خیال همتون راحت زندگیم بدون محسن هنوزم پر جریانه دوباره میام و براتون همشو مینویسم خیلی دوستتون دارمممممم بهم سر بزنید
ولنتاین سوم - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
سلام بچه ها ببخشید نبودم جنجالای این یک ماهو براتون بنویسماول که مودم خراب شد رفتم درستش کردم بعد سیستم خراب شد رفتم رم خریدم نصب کردم بعدم تنظیمات اینترنت بهم ریخت که مودمو بردیم تنظیم کنن با توجه به پروژه پایان نامم همش پا سیستم بودم و بدون نت داشتم تایپ میکردم که پروژمو تموم کنم و شنبه روز ارائه
اعتیاد از نوع عشق - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
سلام بچه ها تا اونجایی گفتم که تقریبا همه چیز خوب تا رسیدیم به دومبعد از تحویل پروژم رفتم خونه و نشستم پای پیاده سازی پایان نامم باید با اکسل یه بازی درست میکردم با شور و اشتیاق نشستم و نصفشو تموم کرده بودم محسنم بهم پی ام داد و خیلی باهم خوب حرف میزدیم یهو شایان اومد گفت شادی میای طراحیمو برام بکشی
سردی از نوع احساس... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
من شادی امدختری که هیچوقت معنی اسمشو درک نکردولی هیچوقت خنده از روی لباش محو نشد که ماسک صورتش به اسمش بیادکسی که داره سعی میکنه با عشقش خوشبخت بشهولی دست روزگار ماجراهایی واسش رقم میزنه...
پایان عشق دو سال و نیمه ی من - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
سلام بچه ها ببخشید که دیگه آپ نکردمپرونده عشق من و محسن به کل بسته شد! بعد از اون روز فرداش محسن برگشت ولی هیچوقت اون آدم قبل نشد یه محسن با جسم سرد کسی که به تظاهر با من بود ولی تو یه دنیای دیگه سیر میکرد روزا با حال خراب تا شب منتظرش میموندم که بیاد و بی حوصله باهام چت میکرد و به بهونه های مختلف ا
اولین پست 96 - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
این اوایلشه که خریدمش از همون اول با دست شکسته خریدمش بعد از پنج روز چون دستشو برعکس میگرفت بردمش دکتر و دستشو آتل گرفتن قرار بود یه هفته به دستش بمونه ولی بعد از دو روز اینقدر لیسش زد تا باز شد ولی دیگه دستشو درست میذاشت و میتونست راحت باهاش راه بره میلو چی من الان این شکلیه
لحظات آخر - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
هیچوقت فکرشو نمیکردم برسم به همچین مرحله ای از زندگی... همیشه فکر میکردم... من مثل بقیه نمیشم همیشه به همه میگفتم محسن عاشقمه فقط چشمش منو میبینه منتظرم باشید فردا همه چیزو میگم فردا داستان عشق سه ساله شادی و محسن خاک میشه برای همیشه...
بازنویسی خاطرات تلخ - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
سلام بچه هاخیلی وقته نبودم اصلا هم رقبت نمیکردم برگردم به وبلاگ ولی یکی از بچه ها ازم دیروز خواست بیام بنویسم چی شده خیلی اتفاقای بدی برام افتاد خییییییلی بد زندگیم نابود شد توی پست بعدی میگم چی شد توی این دوماه
برگشتم به مسیر :) - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
سلام بچه هاببخشید که اینقدر بد قولی میکنم و بازم دوسم دارید شما بهترین دوستای منید محسن به کل تموم شد واسه همین دیگه دلم نمیخواست واسه یه مدت به این وبلاگ سر بزنم بعد از کلی جریان و اینکه دستمو زخمی کردم واسش و به خاطر من برگشت بعد از یه مدت رفت دقیقا 8 تیر الان یک ماه و چند روزی هست که رفته البته خ
شانس دوباره - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
من شادی امدختری که هیچوقت معنی اسمشو درک نکردولی هیچوقت خنده از روی لباش محو نشد که ماسک صورتش به اسمش بیادکسی که داره سعی میکنه با عشقش خوشبخت بشهولی دست روزگار ماجراهایی واسش رقم میزنه...
یه شب خوب - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 22:05
سلاممممممممبا اینکه هیچکس نیست که پستامو بخونه ولی من پست میذارم :)) دیشب سرکار قرار بود یه صندوقدار پسر بیاد و من آموزشش بدم که بشه صندوقدار دوم ولی پسره نیومد بعدم محمود همون پسر جذابه که گفتم سرکار حالش حسابی بد بود دلدرد داشت و همش بالا میورد راستش شب قبلشم مرخصی بود چون تولد دوس دخترش بود البته
یه تغییر بزرگ - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 21:31
سلام... ساعت تقریبا چهار صبحه و من دارم واسه امتحان فردا درس میخونم بعد پست قبلیم هرچی پیام به محسن میدادم جواب نمیداد چون موقع امتحاناشم هست از عمد گوشیشو داده باباش که هی وسوسه نشه بیاد تلگرام و از درسش بیفته ساعت 4 بود بهش پیام دادم عشقم مژدگونی بده که نمره فارسیتو زدن بازم جواب نداد... طاقت نیاو...
دست گل پشیمونی - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 21:31
یکشنبه امتحان سخت افزار بودم و تا پست قبلی خبر داشتید که تا 4 صبح بیدار بودمو درس میخوندم ساعت نزدیکای 6 بود که دیگه فهمیدم چیزی نمیفهمم واسه همین رفتم و گرفتم خوابیدم ساعتو روی 8 تنظیم کرده بودم که بیدار بشم و ادامشو بخونم چون امتحان ساعت 11 شروع میشد! ساعت 8 بیدار شدم و بکوب شروع کردم به خوندن ولی...

برچسب‌های مرتبط

دلم یه تغییر بزرگ میخواد | نوشابه امیری | نوشابه زمزم | نوشابه پپسی | نوشابه های انرژی زا | نوشابه انرژی زا مانستر | نوشابه برای مو | نوشابه انرژی زا هایپ | نوشابه انرژی زا ردبول | نوشابه در دوران بارداری