خرید بک لینک
سلام بچه ها تا اونجایی گفتم که تقریبا همه چیز خوب تا رسیدیم به دوم

بعد از تحویل پروژم رفتم خونه و نشستم پای پیاده سازی پایان نامم باید با اکسل یه بازی درست میکردم

با شور و اشتیاق نشستم و نصفشو تموم کرده بودم محسنم بهم پی ام داد و خیلی باهم خوب حرف میزدیم

یهو شایان اومد گفت شادی میای طراحیمو برام بکشی و سایه بزنی

از اونجا که شایان همیشه کارای دانشگاهشو میندازه گردن من حرصم گرفت و بهش گفتم یکمم برو خودت بکش یاد بگیری چرا همش به من میگی نمیبینی دارم پروژه خودمو انجام میدم؟

خدایی حرفم پیچوندنشم نباشه باعث شد خودش بره طراحیشو خیلی قشنگ بکشه من واقعا صلاحشو میخواستم ولی در نهایت اعصابم خورد شده بود به محسن که گفتم اولش خندید و گفت ولش کن عزیزم

هنوز آروم نشده بودم گفت دیدی قبل از پروژت ازت دور میشدم دلیل داشت چون تو اگه مینشستی پای چت با من پسفردا میگفتی پروژمو واسه تو این نمره گرفتم و کاملش نکرده بودم

من و محسن واقعا تو اون لحظه باهم خوب بودیم نمیدونم چرا این حرفو بهم زد...

گفتم محسن یعنی چی؟ میبینی اعصابم خورده میخوای بیشتر عصبیم کنی؟؟؟

گفت حقیقت تلخه عزیزم...

شاید باورتون نشه ولی از همچین بحث کوچیکی زندگیمون کامل نابود شد!

بهش گفتم دیگه حرفی ندارم اونم گفت منم ندارم!

از تلگرام اومدم بیرون کامپیوترم خاموش کردم رفتم پا تلویزیون نشستم واقعا انتظار نداشتم تو لحظه ای که خونم به جوش بود کاسه داغ تر از آش بشه و به جای اینکه آرومم کنه بزنه نابودم کنه...

تا آخرین لحظه شب انتظار داشتم بیاد و فقط معذرت خواهی کنه تا همه چیز تموم بشه ولی هیچ اقدامی نکرد...

میدیدم آنلاینه ولی پی ام نمیداد دم دمای 12 شب بود که آف شد و دیگه آنلاین نشد

منم یه عکس گذاشتم روی پروفایلم که روش نوشته بود:

از چی میترسی؟ از جای پاهات رو برف؟ میترسی بفهمن کجا بودی و کجا میری؟؟ نترس، صبح که آفتاب بزنه همه برف ها آب میشن، همه جای پاها پاک میشن... از جای پاهات رو دل ها بترس، گرمای آفتاب که چیزی نیس، گرمای جهنم هم نمیتونه پاکشون کنه!

واقعا حرف دلم بود محسن فکرشم نمیکرد این کاراش چطوری به دلم میمونه و پاک نمیشه میگن یه زن میبخشه ولی فراموش نمیکنه اما یه مرد نمیبخشه و فراموش میکنه!

قلبم از کاراش به درد اومده بود ولی اینبار تصمیمم جدی بود که بهش پی ام ندم...

صبح که از خواب بیدار شدم دوباره رفتم سرکار قبلیم توی بیمه و چون 9 روز مرخصی گرفته بودم حسابی بهم غر زد ولی برام مهم نبود چون پایان نامم آخرین پله تحصیلم بود...

سرکار محسن پی ام داد عکس قشنگیه ولی واقعا دیره...

نمیدونم چی فکر کرد... با خودم گفتم نکنه فکر کرده منظور عکسو به خودم گرفتم؟ هرچی که بود جوابشو ندادم و بی تفاوت گوشیمو باز آف کردم...

شب شد و باز محسن همش آنلاین بود و پی ام نمیداد... میفهمیدم تو پیج منه چون هردومون مخاطب خاص داشتیم تا من آنلاین میشدم گوشیش بهش اعلام میکرد به قول خودش دزدگیرم صداش در میومد

همینطور بلعکس تا اون آنلاین میشد منم آنلاین میشدم

روز دوم به همین خشکی گذشت و آخرشب که از این وضعیت کلافه شده بودم اکانت اصلیمو دیلیت اکانت کردم...

از بس چکش کرده بودم خسته شده بودم

از روز سوم خماری نبود محسن تموم وجودمو گرفت... کلافه بودم دور اتاق راه میرفتم الکی شکلات و کاکائو میخوردم بیش از اندازه میخوابیدم، هر فیلم مزخرفی رو میدیدم ولی هیچکدوم نبود محسنو جبران نمیکرد

شروع کردم با اکانت دومم توی سیانور پست گذاشتن از تنهایی دقیقا مثل اعتیاد بود حس و حالم

وقتی توی ممبرا دیدم محسنم جوین داده لست سین اکانتو واسه محسن برداشتم که بتونم ببینمش یه عکس خیلی غمناک گذاشته بود.... یه تصویر سیاه و سفید از مهران مدیری بود که زیرش نوشته بود بعضیا همیشه تنهان دیدم که میگم...

اینو که خوندم دلم آشوب شد دیوونه بازیام دو برابر شده بود روز پنج اسفند ماه بود رفتم سرکار اعصابم از همه عالم و آدم خورد...

یهو نمیدونم بحث چی شد زندیان کسی که من براش کار میکردم یهو باز اسم ولنتاینو پیش کشید و میخواست منو مسخره کنه که ولن نیومدم سرکار

اول با خوشی جوابشو میدادم ولی بعد گفتم یعنی چی آقای زندیان هی ولن ولن میکنین

گفت آدم پنهون کار عاقبتش همینه!

تاحالا شده حس کنید یه سطل آب یخ ریختن رو سرتون؟ همچین حسی تموم وجودمو گرفت اصلا دویدن خون تو رگامو حس کردم

با یه دختر خیابونی طرف نبود من یه دختری بودم که حتی تو محیط مردونه کار کردم نذاشتم دست مرد بهم بخوره حتی تو اوج شلوغی! حالا یکی رو به روی من بود که تا صدای اذان میومد وضو گرفته پای جانمازش بود و اینطوری منو قضاوتم کرد

حااااااالم ازش بهم خورد و با لحن کاملا جدی و محکم بهش گفتم حد خودتو بدون آقای زندیان

اشک تو چشمام جمع شده بود ناهید منشی اونجا اومد پیشم گفت چی شدی زل زدم توی چشماش و با چشمام میخواسم ناهیدو بخورم چاره داشتم میزو میشکستم اینقدر عصبی بودم

گفتم همین امروز میرم دنبال کار دیگه اینجا نمیمونم!

ناهید گفت چرا مگه چی شد؟؟؟

گفتم زندیان به چه جراتی با من شوخی میکنه؟

خندید و گفت شوخی میکنه...

صدامو بردم بالا زدم رو میز و گفتم غلط میکنه!

ناهید خیلی ازم ترسیده بود ولی من فقط خواهان حقم بودم که تو این جامعه اینطوری مارو میبینن...

چون میدید لاک میزنم حتی یه بار ازم پرسید نماز چطوری میخونی با کمال صداقت گفتم نمیخونم چشماشو واسم گرد کرد و یه روز کامل باهام حرف نزد

این یعنی چی؟ مگه نامه اعمال منو دست این میدن؟ اگه اینقدر باخداست و مسلمون درجه یک خداست چرا دل منو شکست؟ چرا قضاوتم کرد؟

خونم به جوش بود و همش اینا از سرم میگذشت با کینه تموم کارارو انجام دادم و همش ناهید ازم میپرسید چیزی میخوری چایی میخوری؟ میخوای یکم استراحت کنی؟

ناهید دختر خوبی بود ولی نمیومد زندیان که چهار ساله باهاش کار میکنه رو به من که یه ماهه اومدم بفروشه همه این کاراشم نقش بود که منو آروم کنه...

بدون حرف از شرکت زدم بیرون و توی آسانسور دیگه بغض لعنتیم ترکید...

نصف این اعصاب نداشته به خاطر نبود محسن بود زندیان فقط بهونه بود که بیشتر اعصابم خورد بشه...

هنسفریمو گذاشتم و هرچی اول کار بود به طور خودکار پلی شد...

از دم شرکت تا ایستگاه پنج دیقه پیاده روی بود تصمیم گرفته بودم اتوبوس بشینم برم پارک ترمینال صفه

توی اتوبوس چشمام همش پر اشک بود ولی نمیذاشتم اشکام بریزن چون حس میکردم غرورم مهم تره همینطوریشم مردم داشتن عجیب نگام میکردن...

تا از اتوبوس پیاده شدم دوباره خدا اومد سراغم...

آهنگ بعدی خودش پلی شد:

اگه زندگی اون جوری که، تو میخوای جلو نمیره

بعضی وقتا نا امید میشی، بعضی وقتا هم دلت میگیره

اگه تو دلت خیلی غمه، توی زندگیت یه نفر کمه

خدا داره امتحانت میکنه، مثل همه...

خدا بزرگه... خدا بزرگه... بزرگه...

تو هر حالتی تو ناراحتی

شب و نیمه شب تو هر ساعتی

خدا... هواتو داره...

دلت خسته شد یا شکسته شد

تموم درا به روت بسته شد

خدا... هواتو داره...

اگه کل این دنیا وایساد تو روت

یه لشکر غم اومد درست رو به روت

نرسیدی هیچ موقع به آرزوت

خدا رو صدا کن...

اگه هیچ چی اون جور که دوس داری نیس

اگه دورت هیچ سقف و دیواری نیس

بدون اینو واسه خدا کاری نیس

خدا رو صدا کن...

خدا بزرگه... خدا بزرگه... بزرگه...

همراه با این که دوباره خدا با یه آهنگ بزرگیشو به یادم انداخت بغضم ترکید و تند تند از پله های ترمینال پایین میرفتم که برم پاتوق...

از اینکه گفتم خدا دوباره بزرگیشو به یادم انداخت یه جریان دیگه داره که برمیگرده به شهریور امسال اونبارم پلی شدن خود به خود یه آهنگ منو نجات داد... بعد براتون پست اونم میذارم!

چیزی نگذشت که رسیدم پاتوق و نشستم روی صندلی که برای اولین بار ترم یک اونجا به عنوان تشکر محسنو بغل کردم و لپشو بوسیدم!

یادش بخیر... ساعت 8 شب بود لپ تاپشو اورده بود واسم کلی فیلم خنده دار ریخت رو یه فلش و گفت بیا این مال تو هوا سرررررد آبشار روبه روی پارک روشن نور پردازی تو اون تاریکی هوا اون بوسه واقعا محسنو به وجد اورد...

خودم سرخ شده بودم که چرا من بوسش کردم؟ ولی از بس ذوق کرده بود محکم بغلم کرد و تا دم خونمون باهام پیاده اومد...

چقدر دوس داشتم برگردیم به همون ترم یک...

از یاد آوری حکایت پاتوق باز زدم زیر گریه و داشتم آهنگ گوش میدادم...

این پاتوق فقط ترم یک پاتوق بود از ترم دو تا الان هروقت اونجا میرفتم فقط واسه خالی شدن بغضم بود...

یه پسری هم رو به روم روی یه نیمکتای دیگه نشسته بود اومد از جلوم رد شد و نشست روی نیمکت بغلیم!

وقتی بهش توجه نکردم گذاشت رفت ولی بعد از نیم ساعت برگشت سرجای قبلیش سعی کردم سرم همش زیر باشه و نگاش نکنم ولی دختر باید مواظب اطرافش باشه

چون جای کاملا خلوتی بود و به خاطر شمشادای بلندش هرکار میخواس میتونس بکنه پشت سرمونم که اتوبان بود کلا فضای خوف ناکی داشت ولی من به پاتوق عادت داشتم

بعد از نیم ساعت که توی حال خودم بودم دیدم دوتا پسر دیگم اومد نیمکت کناریم و دارن نگام میکنن

زدم تو اتوبان و از اونجا دور شدم... تا رسیدم خونه گرفتم تخت خوابیدم...

همش به این فکر میکردم که هیچوقت زندیانو واسه این حرفش نمیبخشم پنجشنبه و جمعه هم بدون محسن گذشت و دیگه از شدت دلتنگی مرده متحرک شده بودم فقط توی خونه راه میرفتم سراغ یخچال میرفتم چیزا رو بهم میریختم واقعا مثل روانیا شده بودم...

شب شنبه توی دیوار یه آگهی استخدام کانتر دار توی رستوران دیدم که به مامانم گفتم فردا بعد از شرکت میرم به این سر بزنم...

شنبه یک ساعت دیر رفتم سرکار تا ناهید درو باز کرد با حالت ترسیده گفت وای فکر کردم دیگه نمیای

با یه لبخند تلخ گفتم ایشالا از فردا...

دو ساعت کار کردم و زدم بیرون که به مصاحبه کاریم برسم وقتی رفتم رستوران شیکی بود و پرسنلش همه دختر پسر جوونی بودن که مثل خونواده باهم صمیمی بودن جو خوبی داشت و مهم تر از همه دوتا صاحب کاراشم جوون بودن بهم گفت از همین الان وایسا گفتم نه از دوشنبه میام و رفتم خونه

دیگه طاقت نیوردم گوشیو برداشتم که به محسن پی ام بدم...

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 22:05

صفحه بندی