یه روز دیگه و کلی ماجرااااا
بعد از اون روزی که محمود منو بوسید دیگه نتونستم مثل قبل نگاش کنم اونم همینطور
دیگه سرکار وقتی مشغول حرف بودیم فقط خیره نمیموند به چشمام یهو نگاهش میفتاد رو لبام و باعث میشد بازم یاد اون اتفاق لعنتی بیفتم!
تا تا سه شب پیداش نبود و منم که خدای غرور اصلا بهش پی ام ندادم
دو روز پیشم بابا بزرگم تو خونه تنها بوده قندش رفته رو 600 و وقتی داشتم با عرفان برمیگشتم خونه مامانم گفت عرفان وایسه منو ببره بیمارستان
خلاصه شب اول مامانم بیمارستان موند و فرداش برگشت و تایم تقسیم شده بود بین خواهر برادرا که هر دفعه یکی پیشش بمونه
متاسفانه مامان بزرگم و نصف خاله داییام مشهدن واسه همین کار یکم سخته و فشار رو بچه هایی که اینجان زیاده
دوباره دیروز مامانم صب رفت بیمارستان و شب من و عرفان باهم رفتیم از بیمارستان مامانمو برداشتیم برگشتیم خونه...
واسش دعا کنید خبر دادن قندش امده رو 350 ولی دوس دارم زودتر برگرده خونه...
دیشب دوباره علی پی ام داد و واسه آخرین بار درخواست کرد که واسه تولدش برم پیشش که تنها نباشه ولی دلم نمیخواست بهم عادت کنه!
واسه همین گفتم نمیتونم بیام و بحثو عوض کردم
بعدش محمود پی ام داد و یکم حال و احوال کرد...
گفت فردا هم بیا باهم بریم سرکار گفتم نه محمود وابسته میشم نمیخوام بهت عادت کنم!
گفت پیادم و فقط بیا تا سرکار پیاده بریم و یکم حرف بزنیم
منم باز خر شدم قبول کردم :|
نمیدونم چرا اسم محمود میاد انگار قلبم تو دهنم داره میتپه لعنتی چرا آخه اون کارو کرد...
البته قشنگ از حرف زدن و واکنشام معلومه منم بدم نیومده ها :|
ولی خب اینکه بدون مقدمه یکی که همکارته ببوستت واقعا آدرنالین چیز میشه :| :))
حالا امروز ساعت 5 باهم قرار داریم ینی یک ساعت و ربع دیگه وای باز استرس دارم
نمیدونم چرا قبول کردم
البته دیشب خیلی محکم بهش گفتم دل من بازیچه دست تو نیست که بخوای به بازیم بگیری تو باید بدونی یکیو داری و نباید بهم نزدیک بشی
امیدوارم روش اثر کرده باشه حرفام چون بد برگشتم بهش
وااااااااااااااای باز داره قلبم تو دهنم میزنه
آخه چرا باید بخواد با من بره سرکار استرس گرفتم :)))
اونم یک ساعت قبل از کااااااار خیلی وقت زیادیه آخه اینهمه تایم میخواد چیکار کنه...
باور کنید بچه ها مواظب خودم هستم اینکه تنهام یا شکست خوردم دلیل نمیشه بذارم هر پسری بهم نزدیک بشه
اینم که گذاشتم محمود نزدیکم بشه رو خودم خواستم که برا محسن و خودم راه برگشت نباشه البته بماند که محسن کلا دیگه تو این فازا نیست
ولی بعد از اینکه محمود منو بوسید همون یه ذره حسی که به محسن داشتمم از بین رفت
محمودم به وقتش از زندگیم میره اصلا تا آخر شهریور همکارمه بعد میره !
از اینا بگذریم حالا من چی بپوشم :|
دارم از سردرد میمیرم