وای بچه ها به خدا دیگه خجالت میکشم اینبارو تعریف کنم :)))
اینبار واسه قرار با محمود هیچ کار خاصی نکردم تیپ معمولی زدم همون عطر تلخ همیشگی و موهای کج تو صورتم با آرایش ملیح
قرارمون دم یه بانک بود وقتی که رسیدم گفت هنوز داره ناهار میخوره و یه آدرس داد گفت تو تا بیای منم ناهارمو خوردم
به سه دیقه هم نکشید رسیدم به اون آدرس گفتم خب من که رسیدم!
گفت من دیگه حرفی ندارم :|
گفتم من پایین منتظرتم تا بیای بعد دیدم از پنجره خونشون صدام زد برگشتم نگاش کردم گفت بیا دم آیفون
رفتم دم آیفون در پارکینگو واسم زد :|
پی ام داد بیا تو پارکینگ بشین بیرون نباشی منم الان میام!
تا رفتم تو پارکینگ درو نبستم یکم لاشو باز گذاشته بودم یهو دیدم صدای پا میاد
محمود با تیپ راحتی اومد پایین و گفت بیا بریم بالا!
گفتم نه زود کاراتو بکن بریم دیر میشه
در پارکینگو بست دستمو گرفت و دوید از پله ها بالا و وسط پله ها دستمو ول کرد که خودم بیام
منم برگشتم سمت پارکینگ دویدم که درو باز کنم برگشت دنبالم دوید دستمو گرفت به زور برد دم واحد خودشون
خییییییلی خندم گرفته بود گفت خب اینجا وایسا تا آماده شم
در خونشون باز بود و دم واحد یه آینه بزرگ نصب بود منم سرگرم درست کردن موهام شده بودم یهو دستمو گرفت کشید تو خونه و درو بست!
منو کشید تو بغلش و گفت بیا ببینم توله
ضربان قلبم باز رفت رو هزار حالا من و محمود تو یه خونه تنها...
باز مثل دفعه پیش از بغلش منو کشید بیرون و خیره شد تو چشمام میدونستم میخواد باز منو ببوسه
گفتم یادت باشه قول دادی! گفت نمیخوام ببوسمت!
دوباره بغلم کرد و همونطوری محکم گرفته بودم سرشو میبرد کنار گردنم و نفسای عمیق میکشید
نمیدونم چرا هنوز ازش نمیترسیدم...
دوباره منو از بغلش کشید بیرون و خیره شد بهم سرشو آروم اورد جلو و دوباره منو بوسید...
هولش دادم عقب و گفتم لعنتی قول دادییی
گفت خب آره الانم تو منو بوسیدی بیا اینجا ببینم!
اصلا تو حال خودش نبود من همش دم در ایستاده بودم تو مدت زمانی که این اتفاقا افتاد چون منو به زور کشید تو خونه و من با کفش اومده بودم تو سالن
همین که مصمم تو سالن موندم خیلی کمکم کرد که بتونم محمودو کنترلش کنم!
شال سرمو به زور از سرم باز کرد و انداخت تو پذیرایی و محکم بغلم کرد کلیپس سرم از برخورد شدید بازوش که دور گردنم پیچیده بود از موهام باز شد
باز هولش دادم عقب و گفتم تو نمیدونی نباید به دکور یه دختر دست بزنی
خندش گرفت و رفت نشست تو پذیرایی دقیقا رو به روم منم موهامو کامل باز کردم و دوباره بستم
وقتی داشت سیگار میکشید میدیدم کامل خیره شده به موهام کم چیزیم نیست موهای مشکی به این بلندی...
گفت خب حالا چطوری بریم سرکار؟ گفتم قرار بود پیاده بریم
گفت میترسم کسی ببینتم آمار برسونن
تازه فهمیدم فقط منو میخواسته بکشونه تو خونه برا همین گفت 5 بیام
سیگارش که تموم شد دوباره اومد بغلم کرد وحشی شده بود من هنوز تو سالن ایستاده بودم گفتم یه تاکسی بگیر بریم اونم تبسی گرفت و میدونستم کمتر از پنج دیقه دیگه تو خونشم
از تمام فرصت استفاده میکرد که منو ببوسه
لعنتی...
بعد از چند دقیقه گوشیش زنگ خورد
از فرصت استفاده کردم شالمو از پذیرایی برداشتم سرم کردم کیفمم از زمین برداشتم و از خونه زدم بیرون
نه که ترسیده باشم ولی باعث میشد دیگه خودشو جم کنه!
دم در شروع کردم غر زدن که لعنتی من رژم نیوردم رژ لبم صورتی چرک بود یه رژ قرمز تو کیفم داشتم داشتم توی آینه بیرون در خونشون میزدم به لبم گفت نزن و جلومو گرفت
دیگه نمیخواستم از این بیشتر حالی به حالی شه از پله ها داشتم میرفتم پایین گفت وایسا تا کفشمو بپوشم!
ایستادم تا کفشاشو بپوشه باهم بریم اومد جلو حالا تو سالن ساختمون منو چسبوند به دیوار و دوباره...
حالا شنیده بودم لبام قشنگه ولی عطش در این حد :|
اون رژی که دم در زده بودمو کامل خورد :|
مممممم راستش نمیدونم چرا نسبت به بار دوم هیچ حسی نداشتم دفعه اول تو ماشین با اینکه میدونسم عشق ممنوعه و همکارمه و هررررچی ولی اون حسه رو دوس داشتم!
دم خیابون محل کارم پیاده شدیم و راهمونو جدا کردیم چون 20 دیقه زود رسیده بودیم
من رفتم تو پارک و یکم به سر و وضعم رسیدم کامل دکورمو اورده بود پایین!
ساعت 6 رفتم سرکار دیدم دم جدولا با بچه ها نشسته حرف میزنن
فکر میکنم تاریخ انقضای محمود سر اومده بود واسم چون از اینکه فقط نقشه داشت منو بکشه تو خونه ازش بدم اومد!
بماند که اینقدر بلدم در مقابل پسرا مقاومت کنم که بلایی نتونن سرم بیارن ولی دلم نمیخواست همچین اتفاقی بیفته!
از اتفاقای دیروز فقط وقتیشو دوست داشتم که سرمو گذاشتم رو سینه محمود دیدم در حد مرگ قلبش تند میزنه...
این حسو دوست داشتم... چشماشو دوست دارم... بغل کردنشو دوست دارم
آره لعنتی من حتی لباشم دوست دارم... بوسیدنشو دوس دارم!
کاش میشد مال خودم باشه ولی خب این کافی نیست واسم...
همش دارم به این فکر میکنم که یک ساعت زودتر از خونه زدم بیرون که بیارتم خونشون
به این فکر میکنم که اگه کفشامو در میوردم میرفتم تو اتاقش چی میشد...
اووووووووف
همه اینا داره مخمو می گاد :)))
سرکار همه چیز خوب بود از اینکه اینقدر تقلا کرده بودم تا محمود ولم کنه واقعا تنم خسته بود سرکار فقط نیم ساعت نشسته بودم تا حالم سرجاش بیاد
علی هم که شب تولدش بود تا گفتم شیرینی بیچاره رفت یه جعبه شیرینی تر از بهترین مدلاش خرید اورد
بهم تعارف کرد یکی برداشتم به خنده بهش گفتم میری یه دور میزنی باز میاری واسه من
گفت همین الان دوتا بردار
یکی برداشتم برا اینکه خدایی نکرده دستم خامه ای نشه جعبه رو کاملا چرخوند تا من یکی دیگه بردارم
چقدر ماهه این پسر...
به شوخی گفتم من تولدم مرخصی میخوام علی آقا گفت کور خوندی به تو یکی من مرخصی نمیدم!
گفتم من روز تولدم نمیام شیرینی هم نمیدم فرداش میام که گذشته باشه :)))
محمود نمیدونم چی شد زودتر از همه آخر شب رفت یه فیش غذا هم زده بود که پیک کنن معلوم بود مهمون داشت!
منم شروع کردم نوشابه چیدن کمک عرفان راستی با مسعود سر اینکه چرا کمک عرفان نوشابه میچینم دو روز پیش دعوام شد اونم جلو در مغازه
گفت تو غلط میکنی کمک کانتر میکنی تو صندوقداری
گفتم خودم میخوام
گفت خودت بیخود میخوای مگه دست توئه
منم ازش ناراحت شدم و گذاشتم رفتم از اون روز دیگه نه اول شب نه آخر شب نمیاد مغازه
بچه هام که فهمیدن با مسعود دعوام شده سر یه روز نذاشتن بچینم ولی دیشب به زور گفتم خودم میخوام بچینم و یه یخچالا رو کمکشون پر کردم
آخه واقعا کارشون سخته آخر شبا از کمر درد میمیرن و دارن نوشابه میچینن
بعدم که رسیدم خونه به علی پی ام دادم جواب نداد خوابم برد دوباره 3 بیدار شدم پی ام داده بود تورو خدا بیا شب تولدم پیشم باش
دیگه شروع کردیم حرف زدن و گفت شادی بگم کادو چی میخوام
گفتم بگو
گفت تورو میخوام!
گفتم بسه علی خسته نشدی اینقدر این حرفا رو تکرار کردی من با تنهاییم خوشم!
راستش کل پی امای منو علی در مورد همین یه خطیه که گفتم
همش داره اصرار میکنه منم همش دارم قانع میکنم!
بالاخره دیشبم تموم شد!
حماقت بود اعتماد به محمود ولی منتظرم بیاد و برام توضیح بده
هنوز ازش خوشم میاد لعنتیو...
برچسب: حماقت,
نویسنده: نگار دادخواه