خرید بک لینک
فردای اون روز یعنی 97/05/05 و روز تولد محسن و دست بر قضا یکی از طولانی ترین ماه گرفتگی های قرن شادی تدارکات جشن تولد برای محسن توی رستورانو چید همه چیز تا ساعت 12 خیلی عادی پیش رفت و وقتی رستوران تعطیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

گذشت و گذشت هر روز شادی و محسن به همدیگه بیشتر وابسته میشدن قرارای بیشتر و همینطور مشکلات بیشتر شادی تازه داشت با شخصیت اصلی محسن آشنا میشد محسن یه پسری شده بود غیرتی و فوق العاده حساس روی شادی که کسیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

میرسیم به محرم 97 تقریبا دو ماه پیش... رستوران بخاطر هیئت کناریش حسابی خلوت شده بود و مجبور بود ساعت 10 ببنده این شده بود یه بهونه برا باهم بودن بیشتره محسن و شادی هرشب یه جا میرفتن و شادی به احترام دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

دیگه دلم نمیخواد آنچه گذشت بگم منم... شادی! دو ماه با خوبی و بدی گذشت و رسیدیم به امشب امشبه لعنتی... رفیق صمیمیم سارا به گامون داد صاحبکارم چند روز پیش ازش راجب دوستی منو محسن پرسیده و سارا هم حقیقتوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

الان چند روزیه که از اون قضیه میگذره محسن فرداش رفت و با یکی دیگه از صاحبکارام صحبت کرد و ازش خواهش کرد اخراجمون نکنن بذارن خودمون استعفا بدیم کلی باهم حرف زدن صاحبکارم ب محسن گفته بود خب دوستید ک دوسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

روحیه چندان خوبی نداشتم واسه نوشتن ادامه ماجرا الان یک ماهی هست ک از اون جریان میگذره با تلاش فراوان سارا رفیق صمیمی منه احمق! منو محسن از اونجا اخراج شدیم... تا دو شب بعد از اخراج شدنمون از 6 تا 1 شبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

وقتی تونستم یکم قضایای اخیرو هضم کنم دست ب کار شدم توی اینترنت دنبال کسب و کاری خوب میگشتم اول از همه ی شغل خیلی بامزه توجهمو به خودش جلب کرد... پرورش قارچ... با خودم گفتم پرورش قارچ؟؟ پرورش قارچ؟؟؟؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

امروز رفتم برای بار دوم ک ببینم کلاس پرورش قارچ شده روزای زوج یا روزای فرد اخه استادش گفته بود قراره تغییر کنه خیلی شانس میوردم اگ استاده امروز بودش ولی متاسفانه نبود و مجبور شدم برگردم حالا بدشانسی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

به بن بستای زیادی تو این چند روزه خوردیم مثلا هنوز با محسن برای کلاس قارچ تماس نگرفتن منم برای فنی حرفه ای که رفتم ظرفیت تکمیل شده بود... حالا کارای دیگه رو جایگزین کردیم امتحانامونو به خوبی پشت سر گذادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

سلام! راستش خیلی بی حوصلم با محسن سر یه سری مسائل بحثم شده اصلا دوست ندارم ناراحتش کنم چون از اول با هدف این اومدم تو زندگیش که خوشحال باشه که دیگه غصه نخوره نمیگم صد درصدش تقصیر منه ولی خیلی جاها من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

سلام بچه ها ببخشید که نیستم حسابی گیر کارامم روزی که قرار شد علی بره مشهد باهم رفتیم بیرون و کلی بهونه گیری کردم که داره میره شبش توی مغازه از بس سرد بود تب و لرز کردم و از شدت بدن درد زدم زیر گریه که صاحبکارم بردم تو ماشینش تا گرم بشم آخه مغازه شیشه نداره و هوای داخل مثل بیرون سرده بعد از اونم دیگه رام نداد تو مغازه و به یه دوستاش گفت با ماشینش منو برسونن همون موقع زنگ زدم به علی و همه چیزو گفتم و اونم که تو حرم بود حسابی نگرانم شده بود دو روز بعدش مثل برق و باد گذشت و علی برگشت اصفهان یکم آذر ماه بود بهم گفت میخواد همه چیزو به صاحب کارا بگه شبش رفتن تو سالن مغازه و همه چیزو بهشون گفت اونا فقط با تعجب نگاهشون بین من و علی حرکت میکرد فکر میکردیم با گفتنش همه چیز بهتر میشه اما کلا همه چیز برگشت فرداش پست علی رو از تاپینگ به گرمکن منتقل کردن و از من دورتر شد و فردای اون روز علی رو به شعبه اول منتقل کردن که دیگه نتونیم همدیگه رو ببینیم با این خیال که ما شماره همدیگه رو نداریم فکر میکردن دیگه با این کار از هم جدامون کردن همون شبی که علی منتقل شده بود شعبه اول زودتر آف کرد و اومد شعبه دوم تا با صاحبکارم صحبت کنه ولی بیرونش کرد و گفت برو شعبه اول تا بیام اونجا یعنی کلا نمیخواستن ما همدیگه رو ببینیم همون شب صابکارم منو برد تو ماشینش و کلی حرف زد تا رای منو بزنه که با علی ازدواج نکنم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 6:04

سلام سلاممممممم وای بچه ها این دو هفته از بس بهم خوش گذشت و تو رویا بودم یادم رفت بیام بنویسمممممم روز تولدم تا الانو باید گلچین کنم آخه خیلی اتفاقا افتاد سی شهریورم صابکارم یه گلدون کاکتوس سانسوریا وریا لوله ای رنگ صورتی اورد گذاشت کنار صندوقم گفت اینو هفته ای یه بار آبش بدید گفتم مال منه گفت نه آخر شب که میخواستم برم برام آهنگ تولد گذاشت و اینو بهم داد خداییشم گیاه گرونیه باورم نمیشد حالا عکسشو تو یه پست نشونتون میدم اینم یادم رفت بگم شبی که علی با کادوش سورپرایزم کرد نتایج کنکورمم اومد و با رتبه 57 از 197 تو دانشگاه قبلی خودم باز قبول شدم یک مهر که شد با فیروزه رفتیم واسه ثبت نام شکیبا شوهرش با دانشگاه اومدنش مخالفت کرده بود ولی امید داشتیم که راضیش کنه و فرداش بیاد واسه ثبت نام خداروادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 5:28

صبح فرداش یعنی 5 مهر یا چهارشنبه قرار بود با مامانم برم واسه دانشگاهم یه سری وسایل که نیاز دارمو بخرم اول رفتیم دروازه دولت و بعد میدون امام دو تا کیفو با هم پسندیدم یکیش دخترونه و غیر رسمی و یکی اسپرت و رسمی بعد یه جفت کفش و مانتو و دوتا مقنعه هم خریدیم جذاب ترین بخش برام لوازم تحریر بود از بچگی دوس داشتم :)) دو بسته کاغذ کلاسور یه جامدادی یه بسته خودکار ده رنگ اتود پاکن مغزی برگه یادداشت و کلی چیزای دیگه آخرکار گفتم مامان بریم یه گلوبند وان یکاد برا علی بخرم گفت واسه چی گفتم همش با موتوره خیلی میترسم سرش خندش گرفت و گفت بریم یه گردنبند استیل براش گرفتم مامانمم برا خودم یه چهارقل خرید وقتی داشتیم برمیگشتیم گوشیم خاموش شد همش نگران این بودم که نکنه علی پی ام بده نخونم نگران بشه یا زنگ بزنه بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 5:28

سلام سلاممممممموای بچه ها این دو هفته از بس بهم خوش گذشت و تو رویا بودم یادم رفت بیام بنویسمممممم روز تولدم تا الانو باید گلچین کنم آخه خیلی اتفاقا افتاد سی شهریورم صابکارم یه گلدون کاکتوس سانسوریا وریا لوله ای رنگ صورتی اورد گذاشت کنار صندوقم گفت اینو هفته ای یه بار آبش بدید گفتم مال منه گفت نه آخر شب که میخواستم برم برام آهنگ تولد گذاشت و اینو بهم داد خداییشم گیاه گرونیه باورم نمیشد حالا عکسشو تو یه پست نشونتون میدم اینم یادم رفت بگم شبی که علی با کادوش سورپرایزم کرد نتایج کنکورمم اومد و با رتبه 57 از 197 تو دانشگاه قبلی خودم باز قبول شدم یک مهر که شد با فیروزه رفتیم واسه ثبت نام شکیبا شوهرش با دانشگاه اومدنش مخالفت کرده بود ولی امید داشتیم که راضیش کنه و فرداش بیاد واسه ثبت نام خداروشکر شوهرش راضی شده بود به کلی شرط که بذاره شکیبا بیاد و شبش شکیبا بهم پی ام داد و ازم خواست واسه ثبت نام باهاش برم چون مراحلشو بلد نبود فرداش ساعت 9 از خواب بیدار شدم و آماده شدم سوار اتوبوسی شدم که شکیبا هم داخلش بود و باهم رفتیم دانشگاه به علی گفته بودم کارمون 12 تموم میشه و قرار بود بعدش برم پیش علی ولی کارمون خیلی زودتر از حد ساعت 11 تموم شد وقتی به علی گفتم کارم تموم شده چون رو 12 حساب کرده بود زود آف شد و راه افتاد که بیاد پیش من دم دروازه شیراز شکیبا سوار اتوبوس شد و من تو یه کوچه ها منتظر موندم تا علی بیاد و بعد از پنج شیش دیقه خودشو بهم رسوند... یه تیشرت تیره رنگ آستین کوتاه خیلی ناز پوشیده بود و موهاشو زده بود بالا اسم عطیه که بزرگ روی ساق دستش بود یکم حس حسادتمو تحریک میکرد ولی نمیخواستم به روم بیارم که اذیت بشه چون خودش بابت این جریان حسابی ناراحت بود سوار موتورش شدم و زدیم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 18:26

خب تا جایی گفتم که شب دوم زودتر از قبل آف شدیم کار من ساعت 10:15 تموم شد و به علی پی ام دادم بپیچونم یا نه؟ بعد از ده دقیقه گفت من اومدم بیرون کجایی تا عرفان منو رسوند دم در خونمون دویدم خونه رو دور زدم که مامانم منو نبینه همون موقع علی زنگ زد بهش آدرس دادم که بیاد پشت خونمون دنبالم خیلی وحشتناک بود مخصوصا وقتی که مامانم یه لحظه اومد از خونه بیرون و دوباره رفت تو حس کردم منو دیده گذاشتم علی بیاد سوار شدم و زدیم به چاک کلا از منطقه ما دور شدیم دوباره رفتیم پارک ناژوان وای چقدر شبا فرق داشت من هیچوقت با هیچکس شب ناژوان نیومده بودم و اولین بارم بود اینقدر ریسک میکردم اگه عرفان میفهمید پیچوندمش تو مغازه جار میزد و صابکارام بهم شک میکردن و اگه مامانم منو پایین خونه میدید که دیگه بدبخت بودم... تا رسیدم پارک زنگ زدم به مامانم به بهونه غذا گفتم شام بیارم یا غذا درست میکنی که از لحن برخوردش فهمیدم اصلا نفهمیده من اومدم دم خونه و حسابی خیالم راحت شد تو ناژوان با علی دست تو دست قدم میزدیم و حرف میزدیم جاهایی که خسته میشدیم روی نیمکتا مینشستیم و محکم بغلم میکرد وقتی برگشتم خونه مامانمم حلقه علی رو دستم دید فکر کرد حلقه محسنه کلی سوال پیچم کرد که نکنه باز محسنو تو دانشگاه دیدم هوایی شدم و ... فردا صبحش حلقه محسنو نشونش دادم حلقه علی هم گذاشتم کنارش گفتم ببین این مال علیه اون مال محسنه مامانمم کلی از سلیقه علی تعریف کرد که چه چیز قشنگی خریده و ... دوباره رسیدیم به شب و باز سرکار 10 آف شدیم فرصت برای من و علی باز جور شد که یه شب دیگه باهم باشیم اونم زود کاراشو تموم کرد و با من آف زد سوار ماشین عرفان شدم و به علی گفتم دیرتر بیا عرفان یهو میبینه باید بذاریم از محل دور شه دوباره دم دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 18:26

صفحه بندی