با اینکه هیچکس نیست که پستامو بخونه ولی من پست میذارم :))
دیشب سرکار قرار بود یه صندوقدار پسر بیاد و من آموزشش بدم که بشه صندوقدار دوم ولی پسره نیومد
بعدم محمود همون پسر جذابه که گفتم سرکار حالش حسابی بد بود دلدرد داشت و همش بالا میورد
راستش شب قبلشم مرخصی بود چون تولد دوس دخترش بود البته زنگ زد و از سرکار چهار پرس غذا سفارش داد معلوم بود برا دوس دخترش جشن چند نفری گرفته
از مرغایی که خورده بود حالش بد بود البته به گفته خودش
زنگ زدم به پیک قرص دیسیکلومین براش بگیره اما قبل از اینکه قرص برسه حالش خیلی بد شد و از مغازه رفت
بعد از یک ساعت برگشت و حالش حسابی بهتر بود
بهش گفتم کجا رفتی من برات قرص گرفتم گفت رفتم دکتر و آمپول زدم تا بهتر شدم
خلاصه باز روند عادی کار طی شد و ساعت 10 بود که علی آقا (یکی از صاحبکارام) گفت باید بره
بی سابقه بود که یکیشون بخواد بره جایی چون شبا خیلی شلوغ میشه و هردوشون سر صندوق 2 کار میکنن
بعد از یک ساعت توی اوج شلوغی آقا سینا (یکی دیگه از صاحبکارام ) هم رفت :|
البته داداشش اومد جای صندوق 2 وایساد ولی خب کار با پیک بلد نبود و محمود هم اومد کمک دستش سر صندوق
خداوکیلی نمیدونم چرا من اینقدر محمودو دوسش دارم ولی از اینکه دیشب کنار من کار میکرد خیلی لذت بردم
لامصب یکمم موزماره از عمد میومد پشت سر من وای میساد تا یهو برمیگشتم که یه کاری انجام بدم میخوردم بهش
بعد میگفت نیا تو بغل من :|
آخرشب فهمیدم تولد علی آقا بوده و دوس دخترش فکر کنم براش جشن گرفته بود که دوتاشون رفتن
دیدم وسط شب یه گردنبند طلا ورساچ آقا سینا نشونم داد ازم نظر خواستاااااا نگو مال علی آقا بوده
علی آقا یکی از بهترین صاحبکارای دنیاس یعنی حاضرم جونمو واسش بدم از بس این مرد مهربونه
تازه 30 سالش شده پستشم امروز صبح هم توی اینستاگرام هم روی پروف تلگرامم گذاشتم
از ته دلم تو روز تولدش واسش آرزو بهترینا رو دارم
امروز صبح مسعودم تو هیستوریش تولد علی آقا رو تبریک گفته بود :)))
راااااااستی شکیبا ازدواج کرد و سه روزه که متاهله
واسه اونم خیلی خوشحالم و از اینم که یک ماه دیگه قراره باز هم دانشگاهی بشیم خوشحالم
دوباره برمیگردم به همون دانشگاه لعنتی ولی اینبار بدون محسن
شکیبا ازم قول گرفته نباید حتی به محسن اونجا نگاه کنم :))
البته بماند که دیگه بهش فکرم نمیکنم بیشتر به محمود فکر میکنم :|
دو سه تا رفیقام علنا بهم گفتن لاشی شدم راستش خودم نمیدونم شایدم شده باشم...
ولی من کاملا آزادم چرا که نه...!
شوخی میکنم من دختری نیستم که بذارم پسری دستش بهم برسه
ولی محمود خوبه :| :)))
دیشب از اینکه نگرانش بودم و از صندلی بلند شدم تا بشینه و واسش قرص گرفتم کل شب یه جوری نگام میکرد
شایدم از عمد اومد صندوق کار کنه تا بیشتر کنارم باشه
ولی من کلا شانس ندارم محمود قراره بره شیفت صبح و هرچی بهش اصرار کردم بمونه گفت نمیتونم!
راستش هرچیم دوسش داشته باشم نمیتونم نفر سوم رابطه ای باشم و زندگی دختری که 6 سال به پای یه پسر نشسته رو خراب کنم
این دوست داشتن فقط توی دلمه بروزش نمیدم
شاید واقعا بهتر باشه محمود بره شیفت صبح که نه من بیشتر ببینمش نه اون منو
گفتم اونم منو دوس داره؟
بعضی شبا میومد پی ام میداد کاش میشد هردوتونو باهم داشتم :|
گفتم تو فکر نمیکنی زیادی پررویی
گفت آخه اون یه چیزایی داره که تو نداری
توام یه چیزایی داری که اون نداره
گفتم خره خییییییییلی پررویی برو به عشقت بچسب
با اینکه خیلی خودشو تو دلم جا کرده ولی هروقت پی ام میداد محال بود عشقشو یادش نیارم
نمیخوام خیانت کنه بهش
من تنهایی هم راحتم ولی اون دختر بدون محمود میمیره!
خلاصه که قراره برم تو کف یکی دیگه :)))
شوخی میکنم از تنهاییم دارم نهایت استفاده رو میبرم و البته خبر بهم زدنم با محسن سرکار پخش شده همشون یه جوری نگا میکنن
لامصب خوباشون صاحب دارن وگرنه یه فکری به حالشون میکردم :)))
از اینا بگذریم دانشگاه یک ماه دیگه شروع میشه و من به عنوان دانشجو مهندسی نرم افزار برمیگردم و تو مقطع کارشناسی :)
باید به فکر خریدن یه سری لباس و تیپ خانوم وار باشم دیگه بسه تیپ اسپرت
خیلی دنبال ضامن گشتم تا وام بگیرم تو تابستون چشمامو عمل کنم ولی جور نشد
شاید بذارم بعد از ترم یک بین فرجه دو ترم عمل کنم
خلاصه که حسابی واسم دعا کنید :)
برچسب:
نویسنده: نگار دادخواه