اول رفتیم دروازه دولت و بعد میدون امام
دو تا کیفو با هم پسندیدم یکیش دخترونه و غیر رسمی و یکی اسپرت و رسمی
بعد یه جفت کفش و مانتو و دوتا مقنعه هم خریدیم
جذاب ترین بخش برام لوازم تحریر بود از بچگی دوس داشتم :))
دو بسته کاغذ کلاسور یه جامدادی یه بسته خودکار ده رنگ اتود پاکن مغزی برگه یادداشت و کلی چیزای دیگه
آخرکار گفتم مامان بریم یه گلوبند وان یکاد برا علی بخرم
گفت واسه چی
گفتم همش با موتوره خیلی میترسم سرش
خندش گرفت و گفت بریم
یه گردنبند استیل براش گرفتم مامانمم برا خودم یه چهارقل خرید
وقتی داشتیم برمیگشتیم گوشیم خاموش شد همش نگران این بودم که نکنه علی پی ام بده نخونم نگران بشه یا زنگ بزنه ببینه خاموشم!
سریع برگشتیم خونه و گوشیو زدم به شارژ
عکس همه چیزامو که گرفته بودم براش فرستادم و یکم حرف زدیم
همش تو این فکر بودم گرنبنده رو چطوری بهش بدم
اول با خودم گفتم دارم میرم سرکار بذارم به دسته موتورش خودش بره ببینه
یا بذارم تو کشو پی ام بدم برو یه چیزی واست گذاشتم!
چیزی وقت نداشتم یکم با علی حرف زدم و بهش گفتم امشب دیگه نمیریم بیرون چون توی میدون امام یکی مستقیم عطسه کرد تو صورتم و همون موقع علائم سرماخوردگی تو بدنم به وجود اومد
میدونسم بریم بیرون از خیر بوسیدن من نمیگذره ترسیدم سرما بخوره
میگفت شادی بغلتم نمیکنم فقط باهام بیا
شب با قیافه ای داغون رفتم مغازه و اول کار دوتا قرص سرماخوردگی خوردم
به یه بچه های کافه من هم گفتم برام یه آب پرتقال بزنه و رو قرص خوردم
بعد از اونم یه قرص گریپین خوردم
قرص سومی حسابی قوی بود و داشتم دقیق حس میکردم جون داره برمیگرده به تنم و گلو درده کامل رفع شده
از شانس بدمون اون شب شلوغ شد و 11 آف شدیم علی پی ام داد عشقم سرماخوردی اگه میتونی بریم به یکی بگم جام وایسه
گفتم واسم فرقی نداره ولی صابکارا هستن میترسم
گفت برو جای قبلی تا بیام
دوباره عرفان نبود و خوشحال بودم که میتونیم جیم بزنیم و دم خونه پیاده نمیشم که استرس داشته باشم مامانم ببینتم
رفتم جای قبلی ولی از شانس گوهم عرفان با موتور از جلو روم رد شد و منو دید
به علی زنگ زدم گفتم نیا من اسنپ میگیرم عرفانو الان دیدم نمیخواد بیای
گفت باشه و مکالمه تموم شد
دو دقیقه بعد زنگ زد گفت نه شادی برو تو یه کوچه ها تا بیام سریع دور میشیم
هرچی گفتم نه علی بیخیال ولی گوشش بدهکار نبود
اومد دنبالم و مثل جت از نزدیک مغازه دور شدیم
گفت کجا بریم
گفتم یک ساعت بیشتر وقت نداریم بریم پاتوق من
پاتوقو یادتونه؟ جایی که هر روز به خاطر محسن میرفتم اونجا و گریه میکردم
زمستون و تابستون نمیشناختم هروقت دلم میشکست اونجا بودم
حالا با علی داشتم میرفتم جایی که فقط اشک و آه بوده واسم
خب چاره ای هم نداشتیم تنها جای دنج نزدیک خونمون بود و خوبیش به مخفی بودن پارک بود که کسی اونجا نمیومد
رفتیم نشستیم رو یه نیمکتا و یکم حرف زدیم
از پاتوقم براش گفتم... از اینکه چقدر اونجا زجر کشیده بودم
یادم به گردنبند تو کیفم افتاد که قرار بود یه جوری به دست علی برسونمش
سورپرایزو گذاشتم کنار همونطوری ساده از کیفم درش اوردم بدون اینکه به علی نگاه کنم شروع کردم به باز کردن قفل زنجیرش و گفتم
همیشه نمیتونم خودمم مواظبت باشم امیدوارم این وقتایی که نیستمو جبران کنه
دستامو حلقه کردم دور گردنش و قفلش کردم
خیره مونده بود بهم فقط نگاه میکرد
یه جور خاصی شوک شده بود
زدم به یه بحث دیگه و شروع کردم واسش حرف زدن اما هنوز همونطوری داشت نگام میکرد
وسط حرفم گفت من الان ذوق مرگم!
گفتم چرااا
گفت معلوم نیست؟
گفتم واسه گردنبند؟
گفت آره
گفتم خیلی بابت اینکه موتور سوار میشی میترسم شاید این یکم از نگرانیمو کم کنه...
بغلم کرد ولی نذاشتم ببوستم
میترسیدم هنوز علائم سرماخوردگی رو داشته باشمو ازم وابگیره
بعد از اون چون زیاد وقت نداشتیم سوار موتور شدیم که فقط یه دور دیگه بزنیم عطرمو برداشتم و زدم به گردنش
آخه عطرمم با خرید صبحم گرفته بودم تو مغازه که زده بودم عاشق بوش شده بود
رسیدم خونه و شام شبم که هات داگ بودو خوردم
علی هم تا رسید پی ام داد و کلی حرف زدیم
شبا همینطوری میگذشت و تا هشتم همینطوری ما شباش بیرون بودیم
تاسوعا و عاشورا شعبه ما بسته شد و من دو روز آف بودم ولی شعبه اصلی باز بود و علی شبا میرفت اونجا کار میکرد
دانشگاهمم که شروع شده بود دیگه آزاد تر شدم و یه هفته از کلاسام که گذشت دستم اومد چه روزایی خالی دارم و همشو با علی پر کردم ینی حتی چهارشنبه ها که کلاس نداشتم با علی صب تا ظهر بیرون بودم
توی هفته اول دانشگاه سر یه کلاسا محسنو دیدم اون روز خیلی حالم بد شد کامل حسم به علی از بین رفت دوباره حس کردم محسنو میخوام
عصرش وقتی داشتم از راه دانشگاه میرفتم سرکار از وسط راه پیاده شدم و تا سرکار پیاده رفتم نزدیک 40 دقیقه پیاده روی بود!
سرکار تا مریم همکارمو دیدم مثل اینکه دنبال یه سنگ صبور بگردم بهش همه چیزو گفتم تا بغلم کرد زدم زیر گریه
جوری گریه میکردم که تمام پهنای صورتم خیس شده بود
همونموقع علی اومد و از کنارم رد شد تا منو تو اون وضع دید شوکه نگام کرد و سرجاش ایستاد
سرمو انداختم پایین و سریع رفتم سمت دستشویی و درو رو خودم بستم
اون شب علی از عصبانیت و اینکه میدونس براچی دارم گریه میکنم سرکار اصلا حرف نمیزد
دستشم وسط کار از حواس پرتش برید
وقتی اینارو میدیدم خودم عذاب میکشیدم که چرا دارم در حق علی اینقدر کم لطفی میکنم
علی دیگه میترسید منو شنبه ها بفرسته سرکلاس از صبحش که میرفتم تا عصر که برمیگشتم صد بار زنگ میزد و حتی سرکلاس پی ام میداد
چند هفته که گذشت بیشتر به محسن نگاه میکردم بیشتر با علی مقایسش میکردم
بیشتر به محسن بی حس میشدم...
بعضی وقتا اینقدر نگاش میکردم بعد با خودم میگفتم خاک بر سر احمقت که با این دوست بودی...
29 مهر که شد ماهگرد دوستیمون بود دقیقا یک ماه از روز تولدم میگذشت
روزی که به علی جواب مثبت دادم و گذاشتم وارد زندگیم بشه
اون روز باهم رفتیم بیرون براش یه مانتو سیاه و سفید پوشیده بودم با شلوار و شال کرم
یه رژ زرشکی هم که واسه روزای خاص خریده بودمم زدم
علی همون روز با تیشرت و کت اسپرت صرمه ای اومد
باهم رفتیم آتیشگاه یه پارک خلوت و دنج داره اونجا بهم یه عروسک مینیون به افتخار ماهگردمون هدیه داد
منم یه پیرهن صرمه ای براش شب قبلش خریده بودم وقتی بهش دادم شوکه شد
دوتا جاکلیدی ست همدیگه هم خریده بودم از من یه قلب توپر بود با نوشته صورتی که میرفت تو یه قلب توخالی
همونموقع جاکلیدی یادگار عطیه رو باز کرد و انداخت وسط خاکای پارک گفت امیدوارم اونی که اینو پیدا میکنه حداقل شانس بیاره از عشق و همونموقع سرکلیدی منو بست به کلیدش
بعدشم رفتیم یکی از شعبه های خانه کنتاکی و یه پیتزا یه نفره با قارچ سوخاری سفارش دادیم خیلی اون روز خوش گذشت
وقتی وارد آبان ماه شدیم روز شماری علی واسه خواستگاری شروع شد
دیگه صبرش سر اومده بود از اینکه بچه ها سرکار بامن شوخی میکنن و خودشیرینی میکنن که مخ منو بزنن
یا اینکه میدونس یکی از پیکا عاشقمه و اینا همه رو اعصابش بود...
هرچی میگذشت بیرون رفتنامون بیشتر میشد
بعضی وقتا قبل از کلاس فقط میومد دو ساعت منو ببینه و و یه ناهار باهم بخوریم و منو بذاره دم ایستگاه که برم سرکلاس اینقدر بهونه میگرفتم که نمیخوام برم سرکلاس
بعضی وقتا به زور میفرستادم سرکلاس ولی بعضی وقتا طاقت نمیورد و قبول میکرد که کلاسمو نرم...
راستی ما همش با موتور بیرون میرفتیم ولی خداروشکر تو آبان ماشین خرید و الان درگیر کارای گواهینامشه که دیگه موتورو بذاره کنار
آخه علی با همین موتور که میاد دنبالم تصادف کرده و پاش شکسته نمیدونم چرا بازم سوار میشه
یه بارم اومد دانشگاهمو ببینه بردمش دریاچه جایی که همش با محسن میرفتم
حتی آخرین دعوامون توی دریاچه رو مسیراشو وقتی که دستمو با تیغ زدم همشو براش گفتم
اینارو توی وبلاگم ننوشتم چون دلم نمیخواست آخرین بدیاشو یادم بمونه
از همون راه بهارستان چون باز کلاس داشتم اینقدر بهونه گرفتم که قبول کرد باهم بریم بیرون اتوبوس نشستیم تا دروازه شیرازو بعد اتوبوس بعدی تا دم خونه علی رفتیم
رفت موتورشو اورد باهم زدیم بیرون
اینکه میدیدم حاضره واسم اینطوری وقت بذاره دیوونم میکرد
یه فست فود به قول خودم شاغالی هم پیدا کردیم دیگه شده بود پاتوقمون
یا میرفتیم پیتزا سفارش میدادیم یا هات کیک یا هات چیپس خیییییلی هم غذاهاش خوشمزه بود
بعضی وقتا میبردیم تو پارک بعضی وقتا هم همونجا میخوردیم
اینا همه رو گفتم که بدونید از اون شب رویایی به بعد هرررررشبم رویای بوده تا الان
علی قراره شنبه هفته دیگه ینی 26 ام بره مشهد و وقتی برگشت میخواد قضیه منو به خونوادش بگه
استرس مراسمای مزخرف خواستگاری و تحقیق و اینا به کنار
منو علی حتی تاریخ خطبه و عقدمونم مشخص کردیم
دیگه یه درصدم نمیتونم به محسن فکر کنم یه جوری علی کل قلبمو گرفته که از محسن فقط یه اسم تو زندگیم مونده...
حتی کل دیلیت اکانتای محسنو که نگه داشته بودم پاک کردم
شمارشو حتی اکانتمو
حتی خطمم عوض کردم...
یه زندگی جدیدی رو دارم شروع میکنم که واقعااااااااا توش خوشحالم
الان تقریبا سه ماه و نیمه با علی دارم شبانه روز زندگی میکنم یه دعوا هم نداشتیم
فکر میکردم مشکل از اخلاق خودمه که با محسن دم به دیقه دعوا دارم ولی الان میبینم مشکل از من نبود
علی بی نظیر ترین مردیه که به عمرم دیدم
صداش... چشماش... لحن کلامش... احترام گذاشتنش... همه چیزش تکه
من از در خونه بخوام برم بیرون باید به علی خبر بدم وگرنه از نگرانی میمیره
قبل از اینکه برسم سرکار باید بهش زنگ بزنم وقتی دارم برمیگردم برم خونه باید صدامو بشنوه وگرنه بهونه گیر میشه
وقتی اینارو میبینم خداروشکر میکنم که به محسن نرسیدم چون اصلا این چیزا براش مهم نبود که کی میرم بیرون با کی میرم کجا میرم کی برمیگردم اصن مهم نبود زندم مردم
دیگه حتی لیاقت اینو نداره که با علیم مقایسش کنم
فقط از یه چیز میترسم که توی تحقیق خونواده ها مخالفت کنن
اینقدر هردو ترس این تحقیق لعنتی رو داریم که علی گفته اگه خونواده هامون مخالفت کردن میدزدمت :|
ولی بی شوخی دعا کنید کارامون خوب پیش بره راستی کوله سفر علی هم قراره خودم ببندم به نظرتون چیا براش بذارم که تو راه بخوره البته با هواپیما میره ها ولی من آخرش باید به فکرش باشم
سرگذشتمو خیلی تند تند نوشتم ببخشید که نمیتونم بیام هر روز شرح حال بنویسم
چون روزایی که کلاس دارم نمیرسم روزاییم که ندارم پیش علی ام :|
بقیشم که از عصر تا شب سرکارم
بچه ها لیاقت این خوشبختی رو دارم دعا کنید همه چیز خوب پیش بره
بازم اگه تونستم این چند روزه میام میگم چی شد و چیکار کردیم
ترکم نکنید من هنوز هستممممم
برچسب:
نویسنده: نگار دادخواه