کار من ساعت 10:15 تموم شد و به علی پی ام دادم بپیچونم یا نه؟
بعد از ده دقیقه گفت من اومدم بیرون کجایی
تا عرفان منو رسوند دم در خونمون دویدم خونه رو دور زدم که مامانم منو نبینه
همون موقع علی زنگ زد بهش آدرس دادم که بیاد پشت خونمون دنبالم
خیلی وحشتناک بود مخصوصا وقتی که مامانم یه لحظه اومد از خونه بیرون و دوباره رفت تو حس کردم منو دیده
گذاشتم علی بیاد سوار شدم و زدیم به چاک کلا از منطقه ما دور شدیم
دوباره رفتیم پارک ناژوان وای چقدر شبا فرق داشت
من هیچوقت با هیچکس شب ناژوان نیومده بودم و اولین بارم بود اینقدر ریسک میکردم
اگه عرفان میفهمید پیچوندمش تو مغازه جار میزد و صابکارام بهم شک میکردن و اگه مامانم منو پایین خونه میدید که دیگه بدبخت بودم...
تا رسیدم پارک زنگ زدم به مامانم به بهونه غذا گفتم شام بیارم یا غذا درست میکنی که از لحن برخوردش فهمیدم اصلا نفهمیده من اومدم دم خونه و حسابی خیالم راحت شد
تو ناژوان با علی دست تو دست قدم میزدیم و حرف میزدیم
جاهایی که خسته میشدیم روی نیمکتا مینشستیم و محکم بغلم میکرد
وقتی برگشتم خونه مامانمم حلقه علی رو دستم دید فکر کرد حلقه محسنه کلی سوال پیچم کرد که نکنه باز محسنو تو دانشگاه دیدم هوایی شدم و ...
فردا صبحش حلقه محسنو نشونش دادم حلقه علی هم گذاشتم کنارش گفتم ببین این مال علیه اون مال محسنه
مامانمم کلی از سلیقه علی تعریف کرد که چه چیز قشنگی خریده و ...
دوباره رسیدیم به شب و باز سرکار 10 آف شدیم
فرصت برای من و علی باز جور شد که یه شب دیگه باهم باشیم
اونم زود کاراشو تموم کرد و با من آف زد
سوار ماشین عرفان شدم و به علی گفتم دیرتر بیا عرفان یهو میبینه باید بذاریم از محل دور شه
دوباره دم در خونه عرفان پیادم کرد اینبار تا رسیدم دم در زنگ زدم به مامانم که مطمئن بشم خونس و بیرون نیست که منو ببینه
تا جواب داد دویدم پشت خونه و بهش گفتم برام غذا بذاره و اونم گفت باشه
بعد از چند دقیقه علی هم با یه پلاستیک خوراکی اومد و منو سوار کرد
باز زدیم ناژوان و یه جای دنج پیدا کردیم اول بستنیا رو باز کردیم شانس من بستنیم کامل آب شده بود
ازین سالار قرمزا هم بود گرفتم دم دهن علی که ازش بخوره تا اومد گاز بزنه بستنی رو مالیدم به صورتش
دوتامون از خنده روده بر شده بودیم بعد از اینکه بستنیا رو از صورتش پاک کرد واسه بار دوم بستنی رو مالیدم به صورتش
اینقدر خندم گرفته بود که نمیتونستم حرف بزنم قبل از اینکه بتونه قبلی رو پاک کنه باز زدم و صورتش دیگه چسبناک شده بود
میگفت توله نکن اینجا آب نیست :)))
بعد از اون یه پفک اورد نمیدونم از کجا میدونست دوس دارم حرف میزدیم و میخوردیم همش راه میرفتیم اینکه برا هردومون یه چیز عجیب بود دومین شبه تا ساعت 1 پیش همیم
همش همدیگه رو با قبلیا مقایسه میکردیم
میگفت چقدر تو شیطونی عطیه همیشه خشک و سرسنگین بود چقدر با تو راحتم و ...
منم همش لحظه به لحظه کاراشو با محسن مقایسه میکردم اینا همش به خاطر اون آسیبیه که از اون دوتا عوضی دیده بودیم
صبح سه شنبه یا همون 4 مهر همش داشتیم از شب قبلش حرف میزدیم
یکم راجب دانشگاه و بعد ماشینی که قراره علی بخره
باباش واسش یه وام گرفته که میتونس باهاش یه ماشین کارکرده ولی تمیز بخره بابت این جریان خوشحال بودم
چون علی یه بار با موتور تصادف کرده و استخونش از رون پا شکسته و بهمن عملشه که پیچ و پلاکا رو درارن
همش از این میگفت که تا قبل از عید باید نامزد شیم
میگفت نمیخوام فکر کنی الان دوستیم فقط میخوام یکم همدیگه رو بشناسیم
اینا بهترین حسو بهم میداد که یکی اینقدر عجول باشه که نتونه تحمل کنه با خانومش رفیق باشه
بعد از اون ساعت 3 رفت دانشگاه چون کلاس داشت و از اونطرف مستقیم رفت سرکار
منم یه آرایش خیییییییلی ملیح کردم در حدی که انگار هیچی نزدم
نمیدونم چرا اینقدر بی حوصله بودم
حتی رژ لبم رنگ خود لبم بود
سرکار رو به روم ایستاده بود از زیر دستگاها میدیدمش داشت بهم پی ام میداد
وسط حرف زدن یهو براش نوشتم چقدر خوشگلی
نوشت چی؟ کی؟
گفتم دارم نگات میکنم
یهو سرشو برگردوند منو دید
خندش گرفت واسم نوشت عوووووووضی چشماتو درویش کن
مگه خودت برادر و پدر نداری :)))
خوشبختانه واسه شب سوم عرفان مرخصی بود حتی اسنپم نگرفتم آف کردم و تا تونستم از مغازه دور شدم
سر یه جایی که مطمئن بودم هیچکس منو نمیبینه منتظر علی ایستادم تا بیاد
وقتی اومد یه لحظه ضعف رفتم واسش
یه تیشرت آستین بلند و یقه اسکی مشکی جنس مخمل پوشیده بود
چسبون تنش بود و بلند بودن قدشو بیشتر به رخ میکشید
لعنتی میدونه من وقتی پشت موتور میشینم همش گردنشو بو میکنم پشت گردنشو عطر میزنه
نشستم و سفت چسبیدمش با اون بوی عطر من دیگه اصلا تو حال خودم نبودم
خوشبختی رو هر روز حس میکردم
اینبار رفتیم پل مارنون و یه پارک دنج دیگه پیدا کردیم
اونجا که نشسته بودیم علی خوشحال نبود همش نگام میکرد و حرفای ناامید کننده میزد
دوباره شروع کرد از نبودنم حرف زدن
گفت شادی رفتن عطیه رو تونستم تحمل کنم ولی اگه تو بری
اینبار خودمو...
با دست دهنشو محکم گرفتم زل زدم تو چشماش
دستمو برداشتم و محکم بوسیدمش
چشماش از اوج لذت بسته شده بود و باز نمیکرد
فقط میخواستم ساکتش کنم
نمیخواستم دیگه ازین حرفا بزنه
چشماشو باز کرد و محکم بغلم کرد
حس آرامشی که بهش منتقل شده بود باعث شد بقیه زمانی که پیش همیم بهمون خوش بگذره
اون شب فوق العاده بود
و سومین شبی که کنار علی بودمم تموم شد...
تا اینجا سه شب رویایی رو پشت سر گذاشته بودیم!
برچسب:
نویسنده: نگار دادخواه