محسن فرداش رفت و با یکی دیگه از صاحبکارام صحبت کرد و ازش خواهش کرد اخراجمون نکنن بذارن خودمون استعفا بدیم
کلی باهم حرف زدن صاحبکارم ب محسن گفته بود خب دوستید ک دوستید
چرا رفتید به سارا گفتید که بیاد تو مغازه پخش کنه
محسن فقط بهش میگفت توروخدا آقا سینا بذارید بریم
سینا میگفت تو از من داری درخواست میکنی صندوقدار یکمو و یه نیروهای خوب آشپزخونمو از دست بدم و من رد میکنم
دوباره فرداش محسن با سینا کلی حرف زد
میگفت تشت رسوائی منو شادی تو این مغازه زمین خورد خیلی تشتای دیگه رو هوا مونده ک نخواین از من بگمشون
سینا میگفت میدونم من تشت رسواییتونو زمین زدم بمونید و بذارید درستش کنم
دوباره فرداش یعنی دیشب محسن رفت با همون صاحبکاریم صحبت کرد که منو اخراج کرده بود
محسن فقط داره التماس میکنه که بذارن از اونجا بریم
در کمال ناباوری این صاحبکارمم گفته نمیذارم از اینجا برید
پس بحث اخراج چی بود؟؟؟
منو محسن دیگه نمیتونستیم نگاهای سنگین بچه هارو تحمل کنیم
اینکه همه با نگاهاشون میخوردنمون باعث میشد توی خلوتی مغازه جفتمون خودمونو با کار خفه کنیم که بیکار نشیم یا بخوایم به کسی جواب پس بدیم
الان سارا شده آدم بده این ماجرا و هردوتا صاحب کارا به محسن گفتن جفتتون حق ندارید برید...
ولی من از این محیط کاری فقط دارم انرژی منفی میگیرم
اون شادی سرحال و شیطون شده یه دختر گوشه گیر و کم حرف که تنها بودنشو به هر چیزی ترجیح میده
راستش توی این برهه زمانی از همه چیز خستم...
من لیاقتم این نبود...!!
»«»«»«»«»«»«»«»«
97/09/06
برچسب:
نویسنده: نگار دادخواه