خرید بک لینک
روحیه چندان خوبی نداشتم واسه نوشتن ادامه ماجرا

الان یک ماهی هست ک از اون جریان میگذره

با تلاش فراوان سارا رفیق صمیمی منه احمق!

منو محسن از اونجا اخراج شدیم...

تا دو شب بعد از اخراج شدنمون از 6 تا 1 شب با محسن تو خیابونا پرسه میزدیم

حتی سینما رفتیم، بیرون شام خوردیم

مثل آدم کوری ک تازه واسه اولین بار داره دنیارو میبینه بودیم

ما خیلی وقت بود شبامون تو ی مغازه سپری میشد

ما باهم هیچوقت شام نخورده بودیم...

ما هیچوقت شب سینما نرفته بودیم...

نمیدونم شاید کمک خدا بود ک با اون دو شب خیلی اروم شدیم...

بعد از اون تا هفته اول اصلا حال خوبی نداشتم...

حتی شبا با کابوس از خواب بیدار میشدم

من عمرمو پای اون مغازه گذاشته بودم

من خودم سارا رو آوردم ب اون مغازه

خیلی اینا برام سنگین بود و نمیتونستم هضمشون کنم

حتی نمیخوام تعریف کنم ک اون شب لعنتی چ اتفاقایی افتاد...

ولی حرفایی از من رو شد ک محسن نمیدونست...

و اون کلمه "دیگه نمیخوامت"

هشتمین روز از آخرین ماه سومین فصل سال ساعت 9 شب

محسن بعد از پنج ماه جلو دونفر بهم گفت ک دیگه منو نمیخواد

راستش عصبانیتش بجا بود ولی از نظر خودم

شاید ی پنهون کاری از گذشته صرفا بخاطر از دست ندادن طرفت باشه و شاید اسمش عشق باشه...

فکرشم نمیکردم اونقدری گذشتم مهم باشه ک محسن، تنها تکیه گاهم وسط اون کوچه لعنتی جلو بزرگترین دشمنم سارا بگه نمیخوامت!

گذشت...

یک ماه و دو روز گذشت...

بهترم...

فکر نکنید محسن از زندگیم رفته...

اتفاقا خیلی محکم تر از قبل دستمو گرفت و الان زندگیمون روز ب روز بهترم میشه...

حتی نمیخوام از لاشی بازیای سارا بعد از اخراج شدنم بگم...

وقتی باز از جام بلند شدم ی ایده داشتم

ایده ای ک میدونستم باید این زندگی رو عوض کنه

زندگی ک همه حسرتشو بخورن...

»«»«»«»«»«»«»«»«

97/10/10

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

صفحه بندی