و دست بر قضا یکی از طولانی ترین ماه گرفتگی های قرن
شادی تدارکات جشن تولد برای محسن توی رستورانو چید
همه چیز تا ساعت 12 خیلی عادی پیش رفت و وقتی رستوران تعطیل شد همه شروع کردند به انجام کارای نظافت
شادی به سوپروایزرشون علامت میده که به یه بهونه ای محسنو از آشپزخونه بکشه سمت کانتر
همه چیز تحت کنترل بود
آهنگ... کیک... بچه ها و...
تا محسن اومد دم کانتر آهنگ تولد پخش شد
محسنم با حالتی ک انگار میدونست و سورپرایز نشده از همه تشکر کرد
چند ثانیه بعد
یکی از پرسنل با کیک وارد رستوران شد
جا خوردن محسن قشنگ ترین صحنه اون شب بود و اینکه بلافاصله بعد از جا خوردنش برگشت و به شادی نگاه کرد!
از حق نگذریم
بد ترین صحنه هم موقع شمع فوت کردن بود که یه پیام رو گوشی محسن اومد
و همه اون ذوق و خنده ها و حال خوبو یک باره توی وجود محسن از بین برد...
شادی تا این صحنه رو دید با یه لبخند تلخ از جمع جدا شد
در حالی که همه داشتن داخل کیک میخوردن شادی بیرون داشت ماهو نگاه میکرد
ماهی که زنگ قرمز به خودش گرفته بود
شاید دنبال یکم آرام از جانب چیزی میگشت
و مدام با خودش تکرار میکرد احمق تلاشت بی فایدس
دست از سرش بردار
داری اذیتش میکنی
داری حالشو بدتر میکنی...
اون شب تموم شد و شادی با ناامیدی کامل برگشت به خونش
بدون اینکه لباساشو عوض کنه از پنجره اتاقش زل زد به ماهی که هنوز قشنگیش بی نظیر بود...
محسن توی چت شادی رو صدا کرد و شادی هم بدون اینکه توجه خاصی داشته باشه براش نوشت جونم و دوباره خیره شد به ماهی که دیوونش شده بود
تا سرشو برگردوند روی گوشی که ببینه محسن چی جواب داده
و همون لحظه قشنگ ترین صحنه زندگی شادی شکل گرفت...
با شنیدن کلمه ای به این قشنگی از زبون کسی که تمام تلاششو واسه خوب بودنش کرده بود....
کلمه ای مثل...
"دوست دارم"
دلی که دوباره لرزید به کنار...
و شادی مثل گل پژمرده ای که به دادش رسیده باشن دوباره شکفت
و اینبار قوی تر از قبل خواست تا شرایطو درست کنه
ولی بماند...
اون شب محسن از اون ماهه توی آسمونم قشنگ تر به نظر میرسید...
»«»«»«»«»«»«»«»«
97/08/16
برچسب:
نویسنده: نگار دادخواه