سلاممممممم اومدم بقيه جريانارو براتون بگمفرداي يکشنبه يني دوشنبه من امتحان نداشتم ولي قرار بود باز با بچه ها بريم بيرونساعت 10 صب از خونه زدم بيرون و الکي به مامانم گفتم که امتحان ساعت دو ظهرهبا دلارام هماهنگ کرده بودم که باهم سوار يه اتوبوس بشيموسط راه بهم زنگ زد و گفت که سوار اتوبوس قرمز شده و داره ميرسه دم خونه مامنم همون موقع ديدمش و سوار شدمتوي راه کلي حرف زديم راجب محسن و مسعودجريان گل خريدن محسنو براش گفتم اونم از مسعود گفتتوي خونه که به محسن پيام دادم نوشته بود که تازه از خواب بيدار شده و يکم دير ميرسهواسه همين ميدونستم که وقتي رسيدم نبايد به محسن زنگ بزنمدم پارک دانشگاه باهم پياده شديم و رفتيم که يکم چيز بخريم بخوريم چون حسابي گشنمون بود!سوپر مارکت اولي بسته بود واسه همين رفتيم دم سوپرمارکت کنار پمپ بنزيندلارام يه شيرکاکائو برداشت با يه کيک منم يه سري اسمارتيس ديدم خوشم اومد يه بسته برداشتمدلارام به تقليد از من يه اسمارتيس برداشتمنم يه شير قهوه و دوتا کيک براي خودم و يه راني هلو و يه تيتاب براي محسن برداشتمميدونستم چون خواب مونده صبحونه نميخورهخلاصه با دلارام رفتيم نشستيم توي سايه يه جاي خلوت و زود روزه خواريمونو انجام داديم :)))بعد ديدم محسن باز زنگ نزد دلارام گفت بيا بريم توي دانشگاه يکم به خودمون برسيممنم قبول کردم و رفتيمتوي دانشگاه بچه هايي که امتحان مباحث ويژه داشتنو ديديمبا تيکه از کنارشون رد شديم و دوتايي کلي خنديديمتوي دستشويي دلارام شروع کرد به آرايش کردن من قيافم خوب بود ولي از بس به صورتش ور رفت منم دلم خواست :|من چون کرم ضد آفتاب فقط ميزنم تقريبا پوستم کرم روش نيست فقط يکم رنگ صورتمو روشن تر ميکنه وگرنه سفيد کننده و پنکک نميزنمدلارام يه کرم بهم داد گفت بيا اينو بزن 50 تومن پولشه صورتتو از اين رو به اون رو ميکنهگفتم نميخوام همينطوري خوبهگفت حالا تو بزنآقا من کرمو زدم :|يني پوستم عاااااااااااااااااااالي شدمحشر شده بودممن پوستم زياد جوش نداره و صافه ولي چون زياد زير آفتاب بودم از سفيد بودن در اومده و گندمي رنگ شدهاينو که زدم پوستم صاف و براق شده بودديگه جو گرفتم و باز آرايشمو از نو تمديد کردمخيلي کم پيش مياد اينطوري خوشگل آرايش کنم چون اصلا حوصلشو ندارمخلاصه هنوز بيرون نيومده بوديم که محسن زنگ زد گفت عشقم کجاييگفتم دانشگاهگفت من تا همين الان خواب بودم :|منم در کمال خونسردي بهش گفتم باشه عشقم اشکالي نداره فقط تند نيااونم قبول کرد و مکالمه تموم شدمسعود هم قرار بود همين موقعا برسه چيزي نگذشت که محسن و رسولو تو دانشگاه ديديم و بدون معطلي رفتيم از دانشگاه بيرونسوار ماشين محسن شديم و يه راست رفتيم درياچهتوي راه فهميده بودم که روز قبل که باز با بچه ها اومده بوديم درياچه هنسفريمو روي زمين جا گذاشتمهمونجا که گوشيو برداشتم که برم هنسفري رو برنداشتمبراي همين بچه ها داشتن واسم دنبال هنسفريم ميگشتن اون جاهايي که نشسته بوديمهمه جارو گشتيم ولي پيدا نشد رفتيم يه جا نشستيم يهو ديدم رسول جيغ کشيد و يه هنسفري اورد بالا و با خوشحالي ميرقصيد :|گفتم هنسفري منه تو خوشحالي؟گفت بيا اول ببين اينهمه اينجارو آب دادن نسوختهتست کردم ديدم هيچيش نشده و با خوشحالي گذاشتمش توي کيفم :))گرد نشستيم و من راني و کيکو در اوردم که محسن بخوابه چون همونطوري که گفتم صبحونه نخورده بودرسول هي چشم و چشم ميکرد که محسن خجالت بکشه و يکم بهش بدهولي محسن گارد گرفته بود که اگه رسول اومد جلو بگيره لهش کنهکلي از دستشون خنديديم و محسن وقتي در راني رو باز کرد با کيک داد به رسول که اول اون بخورهدوتا بسته اسمارتيس هم باز کرديم و همگي ميخورديمبعد از يکم وقت احمد به جمعمون پيوستداشتيم حرف ميزديم که گوشي دلارام شروع کرد به زنگ خوردن و پاشد رفتمشخص بود که مسعود رسيده و دلارامم رفت دنبالش چون هنوز اينجاهارو درست حسابي بلد نبودقرار بود واسه دلارام تيپ بزنه چون دفعه اول که تو جمعمون اومده بود با لباس کارش اومده بودالبته بماند که بازم خوش تيپ بود اون روزوقتي از دور داشتن ميومدن از تيپش خوشم نيومديه تيشرت سياه و سفيد گشاد با عينک آفتابي شلوار لي و کفش اسپرتمممم اصلا تيپ خاصي نبود و تيپ دفعه قبلش که با لباس کار به قول خودش اومده بود خيلي قشنگ تر بودچون يه پيرهن فيروزه اي تنگ با شلوار مشکي پوشيده بود و هم اسپرت و هم مردونه به نظر ميرسيد...يه پلاستيک خوراکي از چيپس و پفک و آب ميوه هم دستش بودتا به جمع رسيدن همگي بلند شديم و سلام احوال پرسي کرديم از پلاستيکي که دست مسعود بود مشخص بود فکر کرده فقط چهار نفريم و از بودن رسول و احمد تو جمع خبر نداشتهچون دوتا چيپس و دوتا پفک با يه سن ايچ پرتقال و چهار تا ليوان داخلش بودرسول هم که مثل آمازونيا پريد رو چيپس و پفکا و همشو باز کرد و فقط خودش ميخورد اصلا من جاي رسول خجالت کشيدمخود مسعودم بدش اومده بود و از قيافش کامل پيدا بوديکم حرف زديم و طبق معمول محسن باز يه شلنگ باغبوني پيدا کرد و گرفت به همه البته فرار کرديمباغبونه هم همش داد ميزد که شلنگو بذار سرجاش :)))موقع آب بازي بود و اينبار مسعود هم مارو همراهي ميکرد ميدويديم و همديگه رو خيس ميکرديمرسول با بطري منو خيس آب کرد محسن و مسعود هم دست و پا رسولو گرفتن و خوابوندن روي چمنامنم شلنگ باغبوني رو دو دور روي سرتاپاش رفت و برگشت دادم :)))يني لباسش ديگه چسبيده بود به تنش و از خنده نميدونست چيکار کنهبعد نوبت خود محسن بودشلنگو گرفتم بهش ولي اونم نامردي نکرد و سر شلنگو برگردوند به خودم و يه باره خيس آب شدماين آب بازي هم يه تفريح شده بود برامون هم يه بهونه که توي اين گرما يکم خنک شيماينبار نوبت احمد بوداحمد چون جسه بزرگي داره محسن و مسعود و رسول از پس بلند کردنش بر نيومدن و از بس داد زد که پام درد ميکنه به من بر خورداز دور گفتم محسن ولش کنيد وقتي جنبه نداره براچي شوخي کنيد؟محسنم ديد راس ميگم ولش کرد و اومد سمت من و بغلم کرد گفت چشم خانوممخيس آب بودم و ديگه نايي براي بازي کردن نداشتمهمگي رفتيم سمت ماشينا و مسعود صداي ماشينشو تا ته زياد کرد و آهنگ فاز داراشو باز به رخمون کشيدپسرا کلا اومدن وسط و ميرقصيدن و منو دلارام دست ميزديمبعد از يه ربع رقصيدن پسرا و کلي خنده و ديوونه بازي ديگه هيچکس انرژي براي تحرک بيشتر نداشتمسعود گفت محسن داداش بريم؟محسن هم فورا قبول کرد و همگي تقسيم شديم و برگرديم خونهاحمد و رسول و محسنمن و دلارام و مسعودتا سوار شديم و تقريبا 20 متر از محسن دور شده بوديم که يادم افتاد پول موس که برام خريده بودو بهش ندادمسر اينکه بايد پولو بگيره خييييلي باش بحث کردم و آخر دست قسمش داده بودم که حداقل پول اين يکيو بگيره!تا رفتم دم ماشين و پولو از کيفم در اوردم پياده شدحالا بين ماشينا 20 متر فاصله بوديهو نشست و منو با يه حرکت انداخت رو شونه هاش و پاهامو با دستش گرفتتا دم ماشين مسعود برد و گفت برا اين نگه داشتي؟درو باز کرد و منو انداخت تو ماشينوقتي نگاه بچه ها کردم همشون پکيده بودن از خنده منم دکور موها و مقنعمو درست کردم و با خنده داد کشيدم تو قوووووووول داده بوديگفت حرف نباشه و درو بست و دويد سمت ماشين خودش و رفتخيلي کارش به نظرم قشنگ بود ولي آخر اين پول موسو بش ميدم :|مسعود راه افتاد و شروع کرد از زندگيش تعريف کردن اينکه کل دندوناشو کشيده و هرکدومو 2 ميليون خرج کرده کاشتهاينکه همه دوستاش دخترن و هيچيو از دلارام پنهون نميکنهاينکه يه باغ دارن که استخر داره و دعوتمون کرد که يه بار حتما بريم اونجا و کلييييي چيزاي ديگهيني تو اين نيم ساعت فقط داشت حرف ميزد و از اينکه گفت دوستاي دختر هم داره و با افتخار از رقصيدناشون و ... برام حرف ميزد يکم ناراحت شدمديگه دلارام چه حالي داشت...وسط راه قبل از صفه نگه داشت و پريد تو سوپرمارکت کنار خيابونميدونسيم قراره يه چيزي برامون بخره ولي نميدونسيم چيبا سه تا نوشابه زرد از اين شيشه ايا برگشت و من دقيقا اينطوري :| شده بودممن يه قلوپ نوشابه بخورم سه روز معده درد ميکشم ولي از رو درواسي نتونستم رد کنم چون دراش باز بود و مجبور شدم بخورمتو اون گرما خنکي نوشابه چسبيد ولي هرچي ميخوردم عرق سرد بيشتر رو پيشونيم ميشست و رنگم داشت زرد ميشدتا نصف کمترشو که خوردم گفتم من ديگه نميتونم دلارام بيا تو بخورراستش ميدونسم دلارامم نميتونه کامل بخوره ولي رومم نميشد شيشه اي که دهنيمه رو به مسعود تعارف کنممسعود هم بدون مکث گفت بده من ميخورماومدم بگم آقا مسعود شرمنده دهنيه... حرفم تموم نشده بود همشو سر کشيد :|يه لبخند زد و گفتم دمت گرم بابا همشو که خورديشيشه هارو برداشت و برد پس داد به مغازه و برگشت و به راهش ادامه دادچيزي نگذشت که من رسيدم خونه و از بچه ها خدافظي کردمروز خيلي باحالي بود...از اين سرخوشياي بي دليل خيلي خوشم مياد!
برچسب: نوشابه امیری,نوشابه,نوشابه زمزم,نوشابه پپسی,نوشابه های انرژی زا,نوشابه انرژی زا مانستر,نوشابه برای مو,نوشابه انرژی زا هایپ,نوشابه انرژی زا ردبول,نوشابه در دوران بارداری,
نویسنده: نگار دادخواه
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 21:31