ساعت تقریبا چهار صبحه و من دارم واسه امتحان فردا درس میخونم
بعد پست قبلیم هرچی پیام به محسن میدادم جواب نمیداد
چون موقع امتحاناشم هست از عمد گوشیشو داده باباش که هی وسوسه نشه بیاد تلگرام و از درسش بیفته
ساعت 4 بود بهش پیام دادم عشقم مژدگونی بده که نمره فارسیتو زدن
بازم جواب نداد...
طاقت نیاوردم و زنگش زدم...
خاموش بود!
استرس عجیبی گرفتم دلشوره داشت دیوونم میکرد
رفتم تو گروه از بچه ها سراغشو بگیرم توی گروه نوشتم کسی از محسن خبر نداره؟
احمد شروع کرد به مسخره بازی و شکلک گریه میذاشت و هی میگفت محسن...
اعصابم خورد شد گفتم اصلا شوخی قشنگی نیست
رسول اومد و گفت الکی دلشوره نگیر مطمئن باش خوابه
گفتم پس چرا گوشیش خاموشه
کسی دیگه جوابمو نداد از ساعت 1:30 ظهر به بعد خبری ازش نداشتم
ولی میدونستم امتحان داشته و موقع برگشتن ممکنه از خستگی خوابش برده باشه
ولی ینی من اینقدر براش بی اهمیت بودم که قبل از اینکه گوشیشو خاموش کنه بگه شادی من میرم بخوابم؟
همش این فکرا تو سرم میچرخید
نکنه داره بهم خیانت میکنه؟ نکنه با دلارام بیرونن؟
خودم باورم نمیشد دارم راجب عشقم اینطوری قضاوت میکنم و بغض داشت خفم میکرد
زنگ زدم دلارام ببینم کجاست
اونم با خوردن بوق اول گوشیو برداشت و با روی خوش باهام یکم حرف زد
برنامه فردا رو بهش گفتم که به احتمال زیاد قراره بریم سینما اگه محسن وقت کنه میریم
اگرم نشد که همگی میریم پارک میشینیم
اینارو گفتم و مکالمه قطع شد...
خسته شده بودم از فکرای الکی خودمو با چیزایی مثل تو سایت رفتن و نمره دیدن و اعتراض گذاشتن سرگرم میکردم
بعد از سه ساعت و ربع دلشوره و استرس غیرقابل تحمل ساعت هفت پیام داد
سلام عشقم من تازه بیدار شدم بوسسسس
دلم شکست... چقدر براش بی تفاوت بودم انگار وظیفمه نگرانش باشم...
نوشتم کوووووفت چرا خاموش بودی تو؟ نمیگی من از استرس میمیرم؟
نوشت خاموش کردم بابام زنگم نزنه بگه پاشو بیا مغازه. حالا چند شدم؟
کارد میزدن خونم در نمیومد براش نوشتم:
اصلا به فکر من نیستی اصلا...
ینی به یه ورته یه خری اونطرف شهر نگرانت بشه
همه چیز تو زندگیت جا داره جز من
شایدم اصلا برات مهم نیستم
نوشت این چه حرفیه آخه یهو خوابم گرفت منم گوشیمو خاموش کردم
نوشتم باشه...
دیگم حرفی توش نیست...
فارسیتم 14 شدی
نوشت جدی 14 ؟ خوبه. ببخشید عشقم بهت نگفتم و خوابیدم
همین یه کلمه باعث شد واقعا دلم آروم بگیره آخه من توقع زیادی ازش ندارم فقط میخوام منو در جریان کاراش بذاره نمیخوام که محدودش کنم
نوشتم باشه عشقم، اشکالی نداره!
نوشت وای امروز شلنگ گاز بغل گوشم ترکید
یهو جا خوردم ینی چی شده بود؟؟؟
نوشتم راس میگی؟؟؟ کجا؟؟؟ الان خوبی؟؟؟ چیزیت که نشده؟؟؟
نوشت الان خوب خوبم. ظهر رفتم گاز بزنم شلنگ ماشین ترکید گوشم شرو به سوت کشیدن کرد اومدم خونه درجا خوابیدم
وای... من چطوری تونستم اینطوری قضاوتش کنم...
کاش اول حرفاشو میشنیدم بعد اینقدر تند میرفتم...
براش نوشتم الهی من بمیرم برات وای خداروشکر چیزیت نشد :(
نوشت خدا نکنه عشقم براهمین نتونستم بهت اس بدم شرمنده
نوشتم من شرمندم که زود قضاوت کردم عشقم :( معذرت میخوام :(
نوشت تو هیچ کاری نکردی بفهم! حالام میخوام برم درستش کنم
نوشتم باشه عشقم :( مواظب زندگی من باش :(
نوشت باشه گلم
بغض گلومو گرفته بود دیگه وقتش بود این بغض لعنتی بترکه و منو راحت کنه
براش نوشتم محسن خیلی دوستت دارم اینو یادت باشه
نوشت من بیشتر دوستت دارم تو اینو یادت باشه
نوشتم تورو خدا مواظب خودت باش
نوشت چشم رو چشمم
هنوز بغضم نترکیده بود که محسن شروع به زنگ زدن کرد وای نیشم باز شد و دویدم تو اتاقم
ولی تا جواب دادم و صدای قشنگشو شنیدم که گفت سلام علیکم چطوری خانوم خودم
یهو مامانم پشت سرم اومد تو اتاق و نشد باش حرف بزنم گوشیو قط کردم
بعد که مامانم رفت خودم زنگش زدم ولی بازم نمیتونستم درست صحبت کنم
گفت که نگران نباشم و داره میره که ماشینو درست کنه
بعدم گفت که فردا نمیتونه واسه سینما بمونه ولی میاد که منو ببینه چون روز بعدش امتحان فیزیک داره
آخر کارم گفت درضمن من بیشتر دوستت دارم خدافظ عزیزم
از ذوق داشتم میمردم و گوشیو تو بغلم گرفته بودم و به حرفاشو اون صدای دلنشینش فکر میکردم که چطوری بهم آرامش داده بود...
هنوز کمبودشو داشتم واسه همین دوباره رفتم رو شمارشو براش نوشتم: من بیشترررر دوستت دارممممم
نوشت من بیشتر
باز بغض گلومو گرفت محسن تو این یک سال و نیم بهم ثابت کرده که دروغ تو کارش نیست هرچیم گفته هیچوقت دوتا نشده و از هرکیم پرسیدم همونو گفته ینی واقعا پسر صادقیه
احساسات بچگونه من باعث شد عشقمو قضاوت کنم :(
بغض باز گلومو گرفت ولی اینبار شروع کردم به گریه کردن و واسش نوشتم:
محسن به الان که رسیده میتونم قسم بخورم بیشتر از تموم عمرم دوستت دارم نبودنت آزارم میده الان که ظهر جوابمو ندادی یه سردرد عجیبی گرفتم اصلا باورم نمیشه اینطوری عاشقت باشم که وقتی نیستی خودمم نیستم باورت نمیشه الان دارم گریه میکنم خیلی خوشحالم که سالمی عشقم مرسی که زندگیمو بهم سالم برگردوندی... خییییییییییلی دوستت دارم
نوشت اوی دیوونه گریه براچی تازه اینم بگم من بیشتر دوستت دارم
از حرفش خندم گرفت و تو اوع گریه داشتم میخندیدم قربون شیرین زبونیش برم...
به اینجا که رسید یه حسی بهم میگفت آخر یه چیزی محسنو از من میگیره باز گریم گرفت
نوشتم نمیدونم چرا اینقدر نازک نارنجی شدم که تا موضوع سر تو باشه گریم میگیره :(
حاضرم تموم دنیامو بدم ولی روزی رو ببینم که مال خودمی دیگه ازم جدا نباشی طاقت جداییو دیگه ندارم
نوشت منم همینطور عشقم بعدم قرار نیست از هم جدا بشیم
نوشتم آره دیگه جدا نمیشیم...
من به جز تو به هیچ پسر دیگه ای نمیتونم فکر کنم
نوشت منم به جز تو چه بخوای چه نخوای نمیتونم فکر کنم
هرچی بیشتر پیش میرفت بیشتر دلم براش تنگ میشد نمیدونم چرا اینطوری شده بودم
براش نوشتم کاش الان پیشم بودی محسن از دلتنگی دارم چرت و پرت میگم و گریه میکنم
خیلی بهت احتیاج دارم... چرا نیستی
هرجور شده میخواست بحثو عوض کنه و منو از این حال در بیاره برام نوشت
ایی پاشو ببینم فردا ساعت چند امتحان داری؟ بعدم من همیشه تو قلبتم
دیگه بحث رسید سر سینما و به محسن گفتم که احمد پی ام داده و گفته فردا بریم سینما
گفت احمد و صبا که کاتن
گفتم آره ولی گفته اگه صبا هم نیومد ما میریم :|
محسن نوشت من پسفردا فیزیک دارم میخوای فردا بیام پیشت فقط
نوشتم منم همینو بش گفتم ولی گفت بلیطا ی سینما فقط تا دو روز دیگه وقت داره ولی باشه عشقم درس مهمتره خودت شب بیا به احمد بگو خوش گذرونی باشه واسه بعد :)
خدایی هم از ته دل راضی نبودم وسط امتحانا بریم چه کاریه...
دیدم جواب نداد نوشتم عشقم من فردا امتحان دارم میرم بخوابم که شب بتونم بیدار بمونم کاری داشتی اس بده باشه گلم؟
باز جواب نداد ولی چشمای من خیلی خسته شده بود
مطمئن بودم که عمرا نگرانم بشه چون بهش خبر دادم پس با خیال راحت گرفتم خوابیدم
ساعت 12:46 که بیدار شدم دیدم نوشته باشه عشقم بخواب بیدار شدی بهم اس بده
نوشتم بیدار شدم
همونموقع هم نتمو کانکت کردم دیدم تو تلگرام هم پی ام داده ولی ساعت 11:30 گفته من میرم بخوابم
خیالم کامل راحت شد که عشقم خوابیده و منم نشستم سر درسم
البته قبلش تازه ساعت 1 شام خوردم :|
از اینا همه بگذریم باید یکم حساسیتم رو محسنو دلارامو کم کنم
دلارام همش جلوی من به محسن میگه آقا محسن خیلی دوستت داره و هی از روی شوخی به محسن میگه چرا فلان چیزو براش نمیخری و...
دلارام 6 سال از محسن بزرگتره و چون با پسرای زیادی توی دنیای مجازی در ارتباطه محسن دید خوبی نسبت بهش نداره
همه اینارو میدونم و بازم حس حسادت دخترونم نسبت به دلارام فعاله
میدونم که چیزی بینشون نیست و پسر راست گو تر از محسن به عمرم ندیدم
ینی جوریه که دعوامونم بشه حتی به کات بکشه راستشو میگه...
این خصوصیتش جای تقدیر داره و منم میخوام عوض شم
حساسیت خوبه ولی این داره وسواس میشه...
من شاید به دخترای اطرافم اطمینان نداشته باشم ولی به محسن که اعتماد دارم!
پس میخوام همین امشب پرونده دلارامو ببندم!
زندگیم به این قشنگیه خودم دارم خرابش میکنم...
باید عوض بشم...
برچسب: دلم یه تغییر بزرگ میخواد,
نویسنده: نگار دادخواه