خرید بک لینک
دیگه دلم نمیخواد آنچه گذشت بگم

منم...

شادی!

دو ماه با خوبی و بدی گذشت و رسیدیم به امشب

امشبه لعنتی...

رفیق صمیمیم سارا به گامون داد

صاحبکارم چند روز پیش ازش راجب دوستی منو محسن پرسیده و سارا هم حقیقتو بش گفته...

فرداش مثل بمب خبر تو مغازه منفجر شد و همه فهمیدن

منو محسن میدونستیم ک اتفاقای بدی تو راهه

اتفاقای خیلی بدی ک باید خودمونو براشون آماده میکردیم

امروز محسن مرخصی بود و رفته بود عروسی

صاحبکارمم با کل پرسنل جلسه گذاشت و ی سری قوانین جدید وضع کرد

قوانین فوق العاده سخت...

و من میدونستم اینا ب خاطر منه

بعد از تموم شدن جلسه منو کشید بیرون و شروع کرد ب حرف زدن

از بی محلیام شروع کرد تا حرفای پشت سرش ک در آورده اومده

و در نهایت موضوع محسنو پیش کشید

و امشب

اولین شب از آخرین ماه سومین فصل سال منو محسن باهم اخراج شدیم

دلم سوخت به حال خودم...

با خودم میگفتم مگه جرمم چیه؟

مگه چیکار کردم

مگه نظم مجموعه رو بهم زدم

مگه باش دعوا راه انداختم

امشب صاحبکارم شادی رو کوبید و از نو یه شادی دیگه ساخت

جوری خورد شدم که نشستم رو سنگ فرشای کنار مغازه و گریه میکردم

با خودم فکر میکردم مگه میشه دیگه از اینجا بلند شم

میدیدم کسایی که اصلا از من خوششون نمیاد دارند نگام میکنن

سعی کردم بلند بشم و از اونجا دور بشم

من تو مملکتی زندگی میکنم که عشق و عاشقی هم توش جرمه

اصلا پشیمون نیستم

اصلا ناراحت نیستم

من محسنو دارم...

این مغازه ها و صاحبکارا زیاد هستند

الان مهم محسنمه و بس

فقط واسه خودم و ضعیف بودنم متأسفم که گذاشتم شکستنمو یکی ب چشم ببینه

از این شادی امشب متنفرم...

فقط میتونم بگم زمین گرده...

»«»«»«»«»«»«»«»«

97/09/02

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: جمعه 26 بهمن 1397 ساعت: 15:56

صفحه بندی