خب پست تولدمو میخواستم جدا بذارم و دیوونه بازیای علی رو جداگونه توضیح بدم :)))
رسیدیم به شب تولدم و قبل از کار علی توی چت خیلی سریع خدافظی کرد و رفت که بره سرکار
من دقیق دلیل کارشو نفهمیدم گفتم لابد خسته بوده
قبلش رفته بودم حموم و ابروهامم برداشتم محشررررر شده بودم!
موهامو به خاطر علی کج زدم و با گیره تهشو بستم که زیاد نزنه بیرون آخه یکم حساسه
آرایش ملیح و فوق العاده جذاب
تا زدم بیرون زنگم زد همیشه این کارو میکنه یکم حرف زدیم و سر به سر هم گذاشتیم!
از حواس پرتم توی اتوبوس دم محل کارم یادم اومد لباس کارامو شسته بودم اتو کردم تو اتاقم جا گذاشتم
به عرفان پی ام دادم بیا باهم بریم منو برسون خونه دیدم جواب نداد زنگ زدم به صندوقدار جدیده
گفت دم درم بیا تا بریم
سریع سوار ماشینش شدم رفتیم توی راه زد زیر گریه
فهمیدم با دوس پسرش بهم زده رفیق پسره هم هی زنگ میزد حالشو میپرسید
بهش گفتم ایی شب تولد من گریه؟
خندش گرفت و همون موقع ضبط رفت رو یه آهنگ شاد مریمم بلندش کرد به افتخارم
زود رفتیم خونه لباسامو برداشتم و برگشتیم سرکار
هردومون نیم ساعت دیر رسیدیم به خاطر این کار من ولی گفتم خودم توضیح میدم به آقا سینا
تا رسیدم سرکار علی درو باز کرد و چند لحظه با مکث نگام کرد و رفت
جفتمون اومدیم تو و باهم لباس عوض کردیم و رفتیم پی کارا
مریم چون یکم بیحال بود کاراشو من انجام دادم و ساعت 7 طبق برنامه هر روز آماده باش به همه دادم که درا رو بدم بالا
سر صندوقم بودم که یه آقایی اومد از بیرون مغازه به فامیل صدام کرد
گفتم بله؟
گفت خودتونید؟
گفتم بله
یه باکس بزرگ گذاشت رو کانتر و گفت این هدیه تولدتونه از طرف فیروزه
گفتم فیروزه؟؟؟؟؟
گفت بله
گفتم کدوم فیروزه؟؟؟
گفت نمیدونم من اسنپم فقط گفت اینو بگم و رفت!
حالا من بودم و یه بگ عاشقانه که جرات نداشتم باکس داخلشو در بیارم
عرفان و حسن هی میگفتن بازش کن ببینیم چیه
یه نگاه کردم سمت شوت دیدم علی پشت شوته و کلا پشتش به منه!
میدونستم کار خود لعنتیشه آخه فیروزه برا من کادو نمیخرید هیچوقت
باکسو در اوردم و در باکسو باز کردم
وای...
یه پاور بانک از بهترین مارکش با یه شیشه پر از شکلات یه عالمه قلب که رو هرکدومش یه چیز نوشته شده بود!
یه قلب شیشه ای قرمز پر از شکلات و یه شکلات 60 درصد و در نهایت یه خرس قرمز که توی یه قفس زندونی شده بود...
زدم زیر خنده و دوباره برگشتم ببینم علی کجاست ولی نبود
دوتا کارت پستال هم بود که ترسیدم جلو پسرا بخونمش زود در باکسو بستم و گذاشتمش توی بگ و کلا قایم کردم
بچه ها شروع کرده بودن مسخره کردن که آره فیروزه اسم رمزه و ...
عرفان میگفت نکنه محسنه گفتم عمرا
زدم خودمو به کوچه علی چپ و گفتم آره فیروزه فابمه تازه کمم برام گذاشته ما بردیم کافه سورپرایزش کردیم ینی چی اسنپ فرستاده
فقط میخواستم جریانو ماسمالی کنم!
آخه پاور بانک؟؟؟؟؟
پارچه کانترمو برداشتم که برم آشپزخونه بشورمش از کنار علی رد شدم یه نگاهی بش کردم با حرررص تمام که خندش گرفت
وقتی برگشتم باز داشت نگام میکرد تا آخرین لحظه که داشتم رد میشدم نگاهم به نگاهش دوخته شده بود و از این نگاه داشت لذت میبرد...
خبر که مثل بمب تو مغازه ترکیده بود که یکی برا من کادو اورده به علی آقا هم رسید اومد گفت ببینم پاورتو
باز که کرد گفت مارک خوبیه فقط یه روز کامل بزنش تو شارژ
اینا همش باعث خندم میشد آخه نمیشد ازش تشکر کرد نمیشدم جلو بچه ها شوک شدنمو نشون بدم
داشتم از درون منفجر میشدم از اونهمه هیجانی که بهم وارد شده بود!
آخرشب که اومد ازم بپرسه غذا چی میخوری با نگاهم داشتم میخوردمش خندش گرفت گفت غلط کردم و رفت
لباسمو عوض کردم و رفتم تو سالن نشستم موقش بود که کارت پستالا رو بخونم
اولی رو باز کردم نوشته بود : دوست داشتن را نمینویسند... ثابت میکنند Happy birthday my love (A.Sh)
لبخند اومد رو لبم و یه نگاه بهش کردم داشت وسیله هارو تمیز میکرد دومی رو باز کردم
نوشته بود : وقتی تو کنارم هستی پرواز کمترین ارمغان آرامش است اگر جاذبه زمین بگذارد Happy birthday A.Sh
اون شب واقعا حس کردم خوشبختم...
کار که تموم شد عرفان اومد و رفتیم توی خیابون ماشینو مثل دیوونه ها چپ و راست میکرد یهو وسط خیابون دور پلیسی زد خداروشکر تصادف نکردیم :)))
گفت اینم به افتخار تولدت!
گوشیمو که چک کردم علی پی ام داده بود منتظر زنگم باش!
رفتم خونه کلی از طرف مامانم سوال پیچ شدم که اینو کی داده قرار بود طبق برنامه علی بگم فیروزه داده ولی گفتم حقش نیست دروغ بشنوه گفتم علی داده
جریان علی رو مامانم میدونه و از این خوشحاله که محسن دیگه تو زندگیم نیست علی رو بیشتر میپسنده!
شکلات 60 درصده رو باز کردم یکمشو به مامانم و شایان دادم بقیه باکسو برداشتم بردم تو اتاقم
نمیخواستم کل شکلاتامو شایان بخوره :|
رفتم تو اتاقم و تک به تک قلبای توی باکسو خوندم
تو هر کدوم یه کلمه عاشقانه نوشته شده بود وای چقدر دلم میخواست پیشم باشه بغلش کنم از هیجان...
تا اینکه زنگ زد...
سریع باکسو جمع کردم هنسفریمو از کیفم در اوردم تا زدم به گوشی قط کرد
منتظر موندم دوباره تماس بگیره بعد از یک دقیقه دوباره گوشیم زنگ خورد
جواب دادم شروع کرد به حرف زدن
سلام و خسته نباشید خدمت خانوم خودم
میدونم برسم خونه میخوای به حسابم برسی میدونمم خیلیا تا الان بهت تبریک گفتن ولی میخواستم اولین نفری باشم که به صورت صوتی تولدتو بهت تبریک میگه
اینا رو که میگفت من فقط تو اوج لذت چشمامو بسته بودم و از این خوشبختی نهایت استفاده رو میبردم
صداش دنیاییه واسه خودش
اشک شوق گوشه چشمام بود و داشتم میخندیدم ولی نمیتونستم جواب بدم چون تو خونه بودم
بعد از اون اومد تو تلگرام فقط با شوک باش حرف میزدم
مگه یه آدم چقدر میتونه احساساتی باشه؟؟؟
همش میگفتم روز تولدم میخوام تنها باشم از صب تا شب تو خیابونا ول باشم تنهایی غذا بخورم یه دختر آزاد باشم ولی دیگه اوضاع فرق کرده بود
علی ازم خواهش کرد که روز تولدم باهام باشه و منم قبول کردم دیگه تنهایی واسم معنایی نداشت
یکم چت کردیم و قرار واسه فردا رو گذاشتیم که ساعت 10 دم سی و سه پل همو ببینیم
اون شب رویایی به لطف علی به بهترین شکل تموم شد...
فرداش ساعت 8:30 صبح بیدار شدم و به علی زنگ زدم همون موقع رد تماس داد و توی تلگرام پی ام داد بیدارم خانومم
دیگه یکم حرف زدیم و ساعت 9 دیگه بلند شدم به آماده شدن
مانتو تو دل باز شکلاتی با زیر سارافونی مشکی کیف و شال و شلوار کرمی ست هم و کفش شکلاتی
یه پاپیون رنگ مانتومم زدم به سرم موهامو کج ریختم تو صورتم و آرایش ملیح...
فوق العاده شده بودم کاملا ساده و شیک
با اولین اتوبوس سوار شدم و راس ساعت 10 جایی بودم که قرار داشتیم!
همون موقع پی ام دادم که من رسیدم
سه دقیقه بعدش یه موتور کنار خیابون سه متر جلو تر از جایی که من ایستاده بودم نگه داشت
وای... چقدر با تیپ کارش فرق داشت!
حالا یه پسر قد بلند با شلوار تیره و پیرهن ابی روشن جلو روم بود که مدل موهاش منو خیره نگه داشته بود
شب قبلش بهش گفته بودم تا عاشقت نشم بهت دست نمیذارم نمیخوام آسیب ببینی یا وابسته بشی
تا دیدمش ناخداگاه بهش دست دادم با خنده بهم گفت بپر بالا
خب کسایی که موتور سوار میشن میدونن ترس افتادن چیه :|
از همون اول یه دستمو گرفتم به بدن علی و راه افتاد
توی راه حرف میزدیم و کلی خندیدیم یه جا به یه دست انداز رسید و متاسفانه سرعتش کم نبود
با سرعت از رو سرعت گیر رد شدیم و از ترس اینکه نیفتم کامل علی رو بغل کردم و سرمو گذاشتم رو کتفش و جیغ کشیدم
خندید و گفت دیگه چسبیدی بهم
گفتم عوضی خب آروم برو
بعد از کلی راه رسیدیم به یه پارک که خیلی خلوت و آروم بود
موتورو پارک کرد و پیشنهاد دادم قدم بزنیم
توی پیاده رو راه میرفتیم اون از عشق ثابقش عطیه میگفت منم از محسن
عطیه دقیقا مثل کاری که محسن با من کرد علی رو ول کرده بود!
علی حتی به عشق عطیه اسمشو رو دستش تتو کرده بود ولی دختره بازم برنگشته بود!
حماقتای جفتمون واقعا خنده دار بود که چه کارایی که واسه عشقمون نکردیم
یکم که خسته شدیم روی یه نیمکت نشستیم
با اینکه خیلی جا داشت اما علی دقیقا نشست جفت من انگار نمیخواست ازم دور باشه
دستمو گرفت توی دستش گفت اعتراف کن که عاشقمی...
گفتم اینطور نیست!
گفت تحمل پنج ماهو ندارم شادی میدونم که بهم حس داری چرا بروز نمیدی لعنتی
گفتم نمیدونم شایدم!
گفت این شایدم گفتنات ینی هستییییی
گفتم نیستمممم
گفت اگه بگی سالگرد عشقمون با روز تولدت میفته تو یه روز بعد دوتا یکی میشه کادو هات به صرفه تره ها!
خندم گرفته بود از سیاستش ولی بازم مقاومت میکردم
دستم که آخرین بار برای محسن تیغ زده بودمو گرفت تو دستشو نرم بوسید
همش چشمامو میبستم که این کاراشو نبینم داشتم تسلیم عشقش میشدم یواش یواش
سرمو گذاشتم رو شونس و بهش نگا نمیکردم
نمیدونم چی شد سر یه قضیه ای مچ دستشو محکم گاز گرفتم اینقدر جای دندونام بد روی دستش مونده بود که رنگش حالت کبود شده بود!
نگا به دستش کرد و با خنده گفت توله سگ :))
نتونستم دستشو اونطوری ببینم از کیفم کرم مرطوب در اوردم و دستشو چرب کردم
ولی اون فقط خیره بود به من با صدای خیلی آروم و پر از آرامش گفت همیشه این کارارو برام بکن!
نمیدونم عطیه چی به سرش اورده بود که کارای من براش اینقدر تازگی داشت!
چشم تو چشم شدیم گفت اعتراف کن عاشقمی شادی
دیگه میخواستم بزنم به در شوخی و مسخره بازی گفتم وای چقدر هوا خوبه
زل زد تو چشمام آروم تر از همیشه چند ثانیه مکث...
گفت بگو عاشقمی...
دیگه نتونستم از اون نگاهش بگذرم محکم بغلش کردم
صدای نفسش که توی قفسه سینش حبس کرده بود تا ازم این کلمه رو بشنوه باعث شد جنمشو پیدا کنم و بگم
از بغلش خودمو کشیدم بیرون و گفتم آره هستم!
اینکه چقدر خوشحال شدو نمیتونم تو نوشتن ثابت کنم...
گفت پاشو بریم حلقه بخریم
گفتم دیوونه اییی روز تولدمه قرار بود ناهار بخوریم گفت خب بعدش میریم
گفتم یه فرصت مناسب تر میریم
گفت به نفعت شدا روز تولدت دوتا کادو میگیری حالا
گفتم نه خیرم تو گفتی دوتا یکی میکنی
خندید و فقط خیره بود بهم
کلمه عاشقتم نمیدونم دقیقا چه معنی میده ولی اینکه بعد از اینهمه جنگ و دعوا کنار محسن الان تنم به این درجه از آرامش رسیده رو میگم خوشبختی
کنار علی خوشبختم!
یه دستبند چرم با پلاک علی هم داشت که به زور دستم کرد و گفت مال تو باید همه بدونن اسمم روته!
گفتم دیوونه چشم به موقش دستم میکنم الان نه
دستبند طلا بود نمیتونسم تا مطمئن نشدم علی مال خود خودمه اونو دستم کنم یا هدیه گرون ازش بگیرم
پاور بانکه هم سورپرایز بود نمیشد چیزی بگم که ارزش کارشو بیاره پایین!
خلاصه بلند شدیم و رفتیم رستوران سنتی شب نشین!
یه آلاچیق پنج نفره برامون رزرو کردن و رفتیم نشستیم شروع کردیم به سلفی گرفتن و علی که کلا فقط خیره بود به من
یه لحظه گفت شادی بزن تو گوشم، من خوابم یا بیدار؟
اینکه من براش مثل رویا بودم بهم اعتماد به نفس میداد...
خب باید بگم که من خودم صندوقدارم و خودم روزانه دویستا سفارش غذا میگیرم حالا نوبت این بود که به یکی دیگه سفارش غذا بدم
از رو منو دو پرس کباب کوبیده یه سالاد فصل و یه دوغ و یه نوشابه سفارش دادم
از اونجایی که کیف پول علی تو کیف من بود و دو ساعت التماس کرده بود که غذا رو اون حساب کنه از فرصت استفاده کردم و کارتمو دادم به دختره چون کارتخوان سیار دستش بود
علی با تعجب نگام کرد و میدونست نمیتونه آبروریزی کنه همونطور که خیره شده بودم به چشماش رمزمو به دختره گفتم!
علی اخم کرد و گفت تولد خودت و محسن؟
گفتم بله
گفت عوضش میکنی
گفتم بله چشم!
خیلی خوب بود اینکه بدونی یکی روت حساسه و از همه مهم تر حسوووده!!!!
غذا رو که اوردن اصلا به علی مهلت نمیدادم خودش غذا بخوره اینقدر حواسش پرت من بود که نصف غذا خودمم بش دادم متوجه نشد
آخرسر گفت دیگه دارم میترکم ولم کن :)))
خیلی سر به سرش گذاشتم سر اینکه دخترا رد میشدن و نگامون میکردن یا اینکه نگاه علی یهو میفتاد به یکی که داره رد میشه
نمیدونم چرا لذت میبرد...
دوس دختر قبلیش یه دختر کاملا روشنفکر بوده که هیچی براش مهم نبوده ولی علی یکیو مثل من دوس داشت!
بعد از غذا سوار شدیم و رفتیم پارک ناژوان توی پیاده رو که داشتیم میرفتیم گفتم اینجا کجاست
گفت اینجا همون جاییه که قراره رژ شما پاک بشه!
زدم تو پاش گفتم خفه شو عوضی زد زیر خنده و شروع کردیم به حرف زدن
از جلو یه سری پسر داشتیم رد میشدیم دست علی رو محکم تر گرفتم و چسبیدم بهش که نگام نکنن
با یه لبخند بهم گفت آفرین عشقم
این کارارو قبلا کنار محسن میکردم چون میترسیدم رگ غیرتش باد کنه
علی کاملا از همه چیز من خوشش میومد
آخر رفتیم یه جای روی سنگا نشستیم و باز سلفی و کلی حرف از حماقتا و آهنگایی که علی میذاشت
سرمو کج گذاشته بودم رو دستم و نگاش میکردم اونم دقیقا آیینه من بود تو همون حالت یه لحظه کلا سکوت شد
سکوتش عادی نبود
مثل اینکه دیگه تحملش تموم شده باشه خیره شد به لبام و سرشو با سرعت اورد جلو قبل از اینکه بتونم کاری بکنم منو بوسید!
یکم ازم فاصله گرفت دید شوکه شدم حتی یکم دهنم باز مونده بود یه نیشخند بامزه زد اینبار با آرامش اومد جلو و یه بوسه طولانی تر...
چشمامو بستم سعی کردم لذت ببرم
شاید اینو لازم میدونستم واسه اینکه بهش متعهد بشم...
فرق داشت با همه چیز... از سر هوس نبود حتی صدای نفس کشیدناشو نمیشنیدم
فقط آروم شده بود سرشو گذاشت رو دستاش دیگه چشماشو نمیدیدم
گفتم علی چی شدی؟
سرشو که بلند کرد توی چشماش یکم اشک جمع شده بود گفت شادی اگه بری چی؟
اگه توام مثل عطیه تنهام بذاری چی؟
دیگه تحمل از دست دادن تورو ندارم...
دستشو محکم گرفتم سرمو گذاشتم رو شونش و گفتم دستی رو که الان گرفتم دیگه ول نمیکنم...
زیر لبی با صدای خستش گفت عاشقتم...
دیگه دنبال هیچی نیستم حتی دیگه هیچ پسری به چشمم نمیاد...
فقط علیو میخوام!
میخوام باز به یکی متعهد باشم فقط همین یه نفر باشه و هیچکس دیگه نباشه...
بعد از اون ترسیدم علی شب خسته باشه به زور بلندش کردم که برگردیم خونه که یکم بخوابه ساعت تقریبا داشت 3 میشد
اگه به اون بود که تا پنج میخواست پیشم بمونه
وقتی دم ایستگاه منو رسوند خودش رفت و تا رسید بهم خبر داد و گفت یکم میخوابم
بعد از نیم ساعت پی ام داد خانومم خوابم نمیبره
گفتم چرا
گفت تو فکر توام لعنتی
داشتم دیوونه میشدم از حرفاش باز دلم واسش تنگ شده بود
اولین بار بود میدیدم یکی اینقدر بهم اهمیت میده
یکی براش مهمه من کی راه میفتم کی میرسم کی کجا میرم چی میپوشم
شبش توی مغازه فقط علی رو میدیدم دیگه با پسرای دیگه شوخی نمیکردم اون تعهدی که گفتم واقعا تو وجودم ریشه کرده بود
دیگه حس نمیکردم یه دختر کاملا آزادم که هر غلطی دلش بخواد میتونه بکنه...
تو کل تابستون خدا خدا میکردم که تابستون تموم بشه پاییز شروع بشه صبح دانشگاه شب سرکار دیگه فقط خونه رو واسه خواب برم میخواستم کف خیابون ول باشم همش میخواستم واقعا لاشی بازی درارم
میگفتم با هرکی میخوام دوست میشم هم قیافشو دارم هم میتونم...
ولی الان فقط دارم به این فکر میکنم پاییزو چطوری قراره دو نفره سر کنیم...
اعتراف برام سخته ولی باز قلبم واسه یکی داره میزنه!
میخوام بقیه عمرمو پیش علی باشم...
میخوام بگم من تو تولد 21 سالگیم دوباره متولد شدم!
یه زندگی جدید...
برچسب:
نویسنده: نگار دادخواه