وای بچه ها تورو خدا میدونم کارم درست نیست :)))
از اون شب دیگه محمود پی ام نداد جمعه بعد از کار که رسیدم خونه پی ام داد و سلام احوال پرسی خیلی گرم کرد
من فقط در جوابش نوشتم سلام
گفت کوفت این همه حالتو پرسیدم فقط میگی سلام
گفتم خوبم تو خوبی
دیگه شروع شد صحبتمون و یه جای صحبت گفت ببینمت میزنمت!
گفتم دیگه دستتم بهم نمیرسه
خندید و گفت چیه ازم میترسی
گفتم نه ولی نمیخوام از رو هوس پیشم باشی
گفت کدوم هوس من دورم از اینا پره چی میگی تو
گفتم به هرحال
گفت باشه اصن بیخیال فردا سرکار میبینمت شب خوش
مکالمه تموم شد...
فردا شبش که میشه دیشب تا در آشپزخونه رو برام باز کردن تا بیام تو قسمت رخت کن دیدم محمود لخته
همونطوری دنده عقب برگشتم محمودم با یه حالت بامزه داد زد درو ببند بی حیا
زدم زیر خنده و بدون اینکه نگام بش بیفته با پام درو بستم!
سی ثانیه بعد اومد خودش درو برام باز کرد و رفت قسمت خودش
کارا رو ردیف کردیم و شروع به آماده کردن مغازه واسه اینکه درو بدم بالا!
محمود دیگه زیاد نگام نمیکرد یا شایدم من اینطوری حس میکردم
علی هم که شب قبلش ازم قول گرفته بود دیگه با پسرا شوخی نکنم زیادی غیرتیه موندم چیکارش کنم
واسه همین دیشب زیاد شوخی نکردم و آروم بودم تقریبا
وسطای شب دیگه باز محمود خیلی میومد سر صندوق و کنار من و منم که اصلا یادم رفته بود شب قبل باش چطوری برخورد کردم اینقدر باش شوخی کردم
از کئیف کردن شلوار و کفشش گرفته تا لگد زدن بهش که بره اونور و آخرین بار لای در یخچال پرسش کردم :))
یکی از صاحبکارا نیومده بود و همه چیزم واسه روز شنبه آروم بود
اون یکی صابکارم که بود سر اینکه چقدر میتونه یه دیسک مقوایی رو پرتاب کنه شرط بستم یه دیوار اونور خیابون بود گفت از دیوار ردش کردم سه تا سهمیه غذات مال من اگه رد نشد سه تا غذا بهت اضافه میشه
قبول کردم و تا رفت بیرون که پرتاب کنه همه نگاهاشون به دست علی آقا بود
تا پرتاب کرد نه تنها از دیوار رد شد بلکه یه نقطه شد تو آسمون محو شد اصن :|
همون موقع سفارش غذا داد و من به بچه ها آشپزخونه گفتم بزنن
اما حسابی خندیدیم واقعا ارزششو داشت :))
یکی از پسرا هم که تازه 19 سالش شده بود یه 206 خریده بود شیرینی به همه داد
یکی از پیکامونم که تازه موتور خریده بود باز شیرینی داد!
دیگه حاااااااالم داشت از شیرینی بهم میخورد :))
دیشب خیلی خوش گذشت واقعا دخلمم صفر تحویل دادم و با عرفان برگشتیم خونه!
مسعود هم که باهاش سر اینکه چرا نوشابه میچیدم دعوام شده بود وسط شب زنگش زدم آمار سالاد گرفتم و دوتا سالاداشو گفتم پیک کنه اینور
دفعه دوم زنگ زدم و فقط سر به سرش گذاشتم اینقدر چیز بارم کرد :)))
آخر شبم به حسن یه عکس مسخره گذاشته بود پروفایلش پی ام دادم مسخرش کردم یه عکس فرستاد نوشت همین الان یهویی
دیدم با عرفان و محمود و داداشش نشستن دارن عرق میخورن
لعنتیا :)))
آخرشبم یکی از بچه های کنتاکی که قبلا کار میکردم تو اینستا بهم پیام داد
از بین کل پسرایی که اونجا بود همیشه محو آرامش و احترام این پسر بودم
بعدشم یکی از پسرای اکیپی که قبلا باشون میرفتم بیرونو تو اینستا پیدا کردم و به اونم پیام دادم
همکار سابقم علی هنوز نیومده جواب پیاممو بده ولی هادی همون عضو اکیپ امروز صب جواب داد و کلی حرف زدیم!
خیییییلی دلم میخواد با علی یکم حرف بزنم وای حالا این علی با اون علی قاطی میشه
بهش میگم علی محمد چون اسمش اینه
کسی میدونه تا الان من با چنتا پسر در ارتباط بودم؟ :|
از بین کل اینایی که اسم میبرم همشونو مثل رفیق و همکارم میبینم فقط محموده که یه پله از همه بالاتره!
به بقیشون حسی ندارم پس فکر نکنید عوض شدم...
محمودم بهش حس دارم چون...
لعنتی!
برچسب: نوستالژی,
نویسنده: نگار دادخواه