کلی خبرای خووووووب
محمودو تقریبا با اون پی امم گذاشتم کنار دیگه واقعا نمیخوام بهم نزدیک بشه!
تو این چند وقت که نبودم اتفاقای خوبی افتاد
شهاب چهاردهم یه عکس نینی گذاشت رو پروفایلش فهمیدم بابا شده!!!!!
شهاب برادر بزرگترمه ولی چون با ما قطع رابطه بود چند سال بود ندیده بودمش
البته فقط شک داشتیم ولی فردا شبش وقتی سرکار بودم کل عکسای بچشو برام فرستاد گفت برو به مامان بگو مادربزرگ شدی!
اصن شووووووکه شدم
کل بچه ها سرکارو دونات مهمون کردم...
اوضاع مغازه تقریبا تحت کنترلمه
دیگه با پسرا زیاد شوخی نمیکنم باهمشون موقع کار سگ شدم هیچکسم جرات نمیکنه بام شوخی کنه
اینا به خاطر علیه چون اون ازم خواسته
اگه دیوونگی محضه پس باید بگم دارم این کارو انجام میدم
به علی یه شانس دادم که منو عاشق خودش کنه همون شانسی که به محسنم دادم!
گفتم تا پنج ماه فقط همو بشناسیم بعد تصمیم میگیریم!
راستش دیووووونس برعکس محسن
محسن زندگیش یک نواخت بود هیچ ذوقی نداشت این پره از دیوونه بازی آروم نمیگیره
بیشتر از علی براتون بگم
قد خیلی بلند فکر کنم 190 باشه لاغر و چهار شونه
مدل موهاش معرکس همیشه دور موهاش کوتاه در حد کچلی و روی موهاش بلند
همیشه مدل میزنه دل همه رو جز منم برده
چشم و ابرو مشکی ریشای منظم و مشکی همیشه هم خط ریش میندازه
و وقتی میخنده بانمک ترین موجودیه که میتونم دیده باشم
خییییییییییلی بامزس و از همه مهم تر تن صداش که از همون اول جذبش شده بودم...
مردونه، خاص، فوق العاده خوش صدا...
چند روزی بود سر اینکه شمارمو بهش بدم خودشو به آب و آتیش میزد منم کد اول شمارمو گفته بودم
گفت بگو دیگه زیر لفظی میخوای
گفتم آره
گفت چی میخوای
گفتم از این شکلاتا هستاااا
حالا فکر کرد چیز گرون میخوام گفت تلخ بگیرم یا نوتلا؟
گفتم از این شوکوپارس خمیریا میخوام :|
اینقدر بهم خندید گفت قبوله
فرداش که داشتم میرفتم سرکار پی ام داد رسیدی تو کشوتم یه نگاه بنداز
وقتی اومدم دیدم دوتا از همونا که گفته بودم تو کشومه :)))
من موندم یه تاپینگ چطوری جرات کرده بیاد سر کشو صندوقدار
یکیشو باز کردم جلو رو خودش خوردم یکی دیگشم آخر شب برداشتم بردم :))
راستی نگفتم چند شبه مریض شدم
شب اول که چهارشنبه بود از شدت بیماری نمیتونستم حتی بلند شم فیش بزنم
محمود برام آبلیمو عسل با ابجوش درست کرد تازه فشارم افتاد مثل جسد یخ زدم
رستمی اومد دست زد بهم گفت یا علی این داره یخ میزنه یه چیز بیارین فشارش بیاد بالا
برام شربت و چایی نبات اوردن لیمو شیرین هم بم دادن
داشتم دیگه میمردم از تجویز های غلط :)))
آخرشبش بود به خاطر دیدن پی امای شهاب خود به خود مریضی یادم رفت اینقدر انرژی گرفته بودم اصن دیوونه شدم !
اسم برادرزادم آرشه وای یه بچه گندمی با چشمای درشت مشکی
خدا حفظش کنه!
پنجشنبه هم که شلوغ ترین روز هفته بود یکی از بچه ها سر اعلاما بهم اوکی نمیداد جلو همه داد زدم سرش چرا اوکی نمیدی دیگه نا ندارم میبینی که صدام در نمیاد
از اونور علی داد زد خب اوکی بده دیگه نظم اینجارو بهم زدی
وای از اینکه میبینم مراقبمه خیلی لذت میبرم
سه ساعت دیگه داریم میریم خونه شهاب که برادرزادمو ببینم!
حال ندارم قضیه خراب شدن ماشین عرفان و اینکه با دوستش برگشتم خونه رو براتون بگم :)))
خیلی کار دارم فعلا برم آماده بشم
من رفتمممممممممممم
برچسب: شانس,
نویسنده: نگار دادخواه