بچه ها خیلی خوبم الان یک ماه و بیست و یک روزه که از جداییمون میگذره
مسعود و محمود که از پرسنل سرکار بودنو براتون بگم
با مسعود کلا قط رابطه کردم و محمودم که خوشم میومد ازش هی عذاب وجدان میگرفت اعصابمو خورد کرده بود :))
خب آدم که میدونه یکی مال خودش نمیشه چرا براش بجنگه سرکار دیگه بهش محل ندادم اونم خودشو جم و جور کرد
مسعود دوباره به بهونه های مختلف پی ام میده از بچه ها آمارشو در اوردم فهمیدم چه دختر باز قهاریه :)))
حالا بعضی وقتا که پی ام میده جوابشو میدم ولی کاری به کارش ندارم
چند روز پیش یه پسر تو اینستا بهم پی ام داد رفتم رو عکسش دیدم علی محسنیه
علی تاپینگ فست فوده درست کردن برگرا با اونه
تنها کسی که توی کار کمترین برخوردو باهاش دارم علیه ینی بعضی وقتا از بس به چشمم غریبه بود بهش سلامم نمیکردم
اوایل میدیدم رو دست علی بزرگ اسم عطیه خالکوبی شده به پسرا سرکوفت میزدم میگفتم حال کنین این آدم عاشقه که اسم عشقشو زده رو دستش
بعد فهمیدم دختره ولش کرده که اسمشو رو دستش در اورده
خلاصه چند شب شروع کرد با من چت کردن و من جوری باش حرف میزدم که خیال خام به سرش نزنه
دیگه دلو زد به دریا و گفت شادی عاشقت شدم و تنها کسی که منو درک میکنه تویی چون عشق توام ولت کرده
ما با هم خوشبخت میشیم من تورو برا دوستی نمیخوام اصن بگو کی میخوای ازدواج کنی همون موقع میام خواستگاریت
علی خدایی قیافش بد نیست چشم و ابرو مشکی قد بلند و لاغر و تقریبا جذاب
ولی من واقعا نمیتونستم به علی حسی داشته باشم هرچی که اصرار کرد قبول نکردم
البته بماند علی هم استعفا داده و فقط تا آخر تابستون موندگاره
هرشب بهم میگفت دارم میرم میگفتم امیدوارم هرجا هستی شاد باشی یه شب خونش به جوش اومد گفت حداقل یه بار بهم بگو نرو که دلم خوش شه
گفتم خب بمون به من چه :|
روز آخر فک کنم سه چار روز پیش بود قبل از کار بهم پی ام داد دارم اینستا رو پاک میکنم و آیدی تلگرامشو بهم داد و منتظر جوابم نموند
منم نمیخواستم کسی تلگراممو داشته باشه البته بماند که مسعود داره :|
هنوز منتظره بهش پی ام بدم ولی اصلا میلم نمیکشه این کارو کنم یه پسری که تازه ضربه خورده رو وابسته کنم و بعد بگم نمیخوامش
بیچاره دهم شهریورم تولدشه منم دعوت کرد به یه کافه که واسه تولدش پیشش باشم ولی مجددا قبول نکردم
از اینا بگذریممم
هر چند وقت یه بار دو گروه عکاس میان فست فود ما تا از برگرا محیط و اینا عکس بگیرن
گروه اول یه پسر چشم آبی خیلی خوشگله با گروهش و البته دوس دختر داره
گروه دوم یه پسر جوون تازه کار با چشمای عسلی و چشم و ابروی مشکی
من چون صندوقدارم خیلی باید با عکاسا همکاری کنم حتی اگه سرم شلوغ باشه
این چشم عسلیه واسه عکس گرفتن اومد تو قسمت من و با منم خیلی حرف میزد منم ازش خواستم عکسایی که گرفته رو نشونم بده
تو دوربینش دیدم یه عکس از خودم وقتی حواسم نبوده گرفته :)))
این جریان گذشت و پسره دیگه نیومد تا دیشب
پسر عکاسه اومد اول که نشناختمش
گفتم چقدر آشنایی گفت نشناختی؟ عکاس اینجام دیگه
تازه یادم اومد و فقط یه سیب زمینی بزرگ میخواست بخوره
منم طبق عادت کسایی که برامون کار انجام میدن سیب مهمونشون میکنم یه سیب گفتم براش بدون فیش بزنن
یه ده تومنی گرفت سمتم گفت حساب کن
من چشمام از پشت عینک اصلا جذبه نداره فقط قیافم نمکی میشه
سرمو اوردم پایین از بالای عینک زل زدم بهش
یکم رو چشمام خیره موند و با مکث گفت از اتاق فرمان اشاره میکنن که نباید حساب کنم :)))
سیب سفارشی براش زدن و رفت نشست خورد
بچه ها سالن به هر مشتری که غذاش تموم میشه فرم نظرسنجی میدن که نظراتشونو بگن اگه چیزی بد یا خوب بود بنویسن
حالا فرما رو مشتری باید به سالندارا پس بدن پسره فرمو اومد مستقیم داد به من و خیره بهم موند
دیدم کل گزینه هارو عالی زده با یه لبخند جذاب بهم گفت سیب عالی بود
گفتم نوش جونت و فرمو ازش گرفتم
دیدم توی قسمت اسم و فامیل و شماره تماس همه چیزشو پر کرده و اینکه فرمو داد به من داشت نخ میداد پدر سگ :)))
ممممم تو این مرحله از زندگیم اینهمه پسر وارد زندگیم شده باشه حالم از خودم بهم میخوره
ولی با اینکه مسعود اینقدر خوشگله یا محمود اینقدر جذابه یا حتی علی اینقدر با احساسه
من دلم دوباره واسه یه پسر لرزید
نمیدونم اسمش فرزاد بود یا فرامرز چون روم نشد فرمشو زیاد نگا کنم
ولی رنگ چشمالی لعنتیش کپ رنگ چشمای محسنه
میترسم از اینکه یه چشم عسلی دیگه وارد زندگیم بشه و بعد باز شکست بخورم
نمیخوام دیگه بشکنم...
از اینا بگذریم دوتا صندوقدار اومدن واسه آموزش اولی خیلی خوشگل بود ولی قبولش نکردن
دومی یه خانوم محجبه 30 سالس که اون دو شب کنار من آموزش دید و شب سوم رفت قسمت پیک
خیلی نیرو فرز و خوبیه کار منم حسابی آسون کرد قبلا همه کارا رو یه تنه انجام میدادم حالا خیلی کمکم میکنه
از دیشب تاحالا همه اعصاب روانم ریخته بهم واقعا این لعنتی چشم عسلی رو نمیخوامش
از اینکه دلم واسش لرزیده از خودم بدم میاد
قرار نیست کسی دیگه وارد زندگیم بشه باید اینو به خودم و دل لعنتیم حالی کنم
نه محسن، نه هیچکس دیگه...
فقط شادی، تنها...
برچسب: تصمیم,
نویسنده: نگار دادخواه